Monday، December 28، 2009
چرا برای حفظ حکومت نمی توان احکام اولیه را تعطیل کرد؟
خوب برای مقابله با دشمن ابتدا باید دشمن را شناسایی کرد یعنی دشمن شناسی کرد و به ناچار این برادران باید یک نفوذی به گروه همجنسگرایان وارد کنند تا این دشمنان اسلام به طور کامل شناسایی و کالبد شکافی (منظور از کالبد شکافی همان شکافتن کالبد این دشمنان خدا است) شوند.
از آنجا که برای حفظ حکومت می شود از احکام اولیه هم گذشت یکی از بسیجیان داوطلبانه نقش مفعولی را به عهده گرفته و به گروه همجنسگرایان نفوذ می کند.
خلاصه بعد از مدتی و با لواط دادن مکرر و مجاهدت فراوان تمام همجنسگرایان شناسایی شده و به درک واصل می شوند. تا اینجای کار همه چیز به نظر درست می آید اما موردی که دوستان به آن توجه نکردند این است که گیرم همه همجنسگرایان را با این روش معدوم کردید با خود این بسیجی فداکار که حالا دیگر عادت به مفعول بودن کرده چه می کنید؟ او را هم معدوم می کنید یا ولش می کنید در جامعه تا او هم گروهی دیگر را به این عمل عادت دهد؟
منظور من از ذکر این مثال این است که گذشتن از قوانین اسلام شما را تبدیل به همان چیزی می کند که ادعای مبارزه با آن را دارید. شما با این روش مشروب خوار و همجنس باز را محو می کنید و خودتان طیف جدیدی از همجنس باز و مشروب خوار تربیت می کنید.
البته بنده که اصلا به اخلاقی بودن قوانین اسلام اعتقادی ندارم. ولی می ترسم همین خورده اخلاقی هم که ادعایش را می کنید را به باد دهید.
Sunday، December 27، 2009
آقایان طرفدار کودتا خودتان را سرکوب کردید نه مردم.
خطاب من به بسیجیان و نیروهای نظامی است که با مردم مقابله می کنند.
آقایان فکر کردید بعد از این که مردم را سرکوب کردید شما را می فرستند در اروپا زندگی کنید؟
نه خیر باید در همین ایران زندگی کنید و مثل بقیه مردم ببینید که:
-ثروت شما به دست همین سران کودتا در خارج از کشور سرمایه گذاری می شود.
-وقتی فرزند خود را به مدرسه می فرستید هر روز نگران معتاد شدن او باشید.
-نگران باشید مبادا همین بسیجی ها فرزند شما را به بهانه منکرات بدزدند و فردا جنازه اش را تحویل شما بدهند.
-ببینید هر روز زیر ساختهای کشور فرسوده ترمی شود و اقدامی هم برای جبران آن نمی شود.
-هر روز که به خیابان می روید صدها آیه و دعا برای خود بخوانید که مبادا تصادف کنید.
-وقتی کسی از خانواده شما بیمار شد یا تصادف کرد بیمار شما را در بیمارستان سلاخی کنند و پولش را هم بگیرند.
-سالها پول جمع کنید تا بدترین ماشینهای دنیا را بخرید و یک آپارتمان کوچک که بعد متوجه هزار ایراد آن بشوید.
-برای ساعتی هم جرات نکنید همسر خود را تنها به خیابان بفرستید و بیشتر از اوباش نگران بسیجی ها باشید.
-هر وقت سوار هواپیما شدید برای دیدن دوباره فرزند خود صدها نذر کنید.
-هر وقت کاری اداری داشتید شخصیت شما لجن مال شود.
-هر وقت شکایتی داشتید در نهایت بی خیال آن شوید و حواله به آن دنیا کنید.
...
اگر فکر کردید وقتی مردم را سرکوب کردید دنیا برای شما گلستان می شود کور خوانده اید.
باید در همین ایران و میان همین مردم خشمگین زندگی کنید. شما نیروی نظامی خارجی نیستید که حداکثر دمتان را بگذارید روی کولتان و بروید کشور خودتان, شما ایرانی هستید و باید همین جا و در همین خرابه ای که درست کرده اید زندگی کنید. البته اربابان شما ونزوئلا را دارند که بروند ولی شما بدبخت ها باید در همین ایران باشید.
وقتی خانه خود را به کثافت بکشید باید در کثافت زندگی کنید اینجا دیگر خانه همسایه نیست که از آن فرار کنید.
بزرگترین مجازات شما همین پیروزی شما در سرکوب مردم است و کشور خرابه ای که باید در آن زندگی کنید تا آینده خود و فرزندانتان را تباه کنید.
Wednesday، December 23، 2009
چه چیز را می خواهید ثابت کنید؟

تقریبا2 سال پیش بود که خانم من یک چکمه (فکر کنم خانم ها بهش می گن بوت) خریده بود ولی از ترس ایجاد مزاحمت اوباش بسیجی و سربازهای نیروی انتظامی در طرح به اصطلاح امنیت اجتماعی از خیر آن گذشت. فکر نمی کنم مزخرفات یکی از فرماندهان نیروی انتظامی که بله با خانم های چکمه پوش برخورد می کنیم و اینها شیطان پرست!!! (از مزخرفاتی که حسن عباسی ابله در دهان این بی شعورها گذاشت) هستند را کسی فراموش کرده باشد.
حالا نگاه کنید طرفداران رهبری و احمدی نژاد را و از همه عجیب تر چه با افتخار هم این عکس ها را همه جا نشان می دهند!!!.
واقعا اینها نمی فهمند با این همه بگیر و ببند و توهین و کتک و تحقیر و گاهی هم کشتن (خانم زهرا بنی یعقوب) آنهم برای مبارزه با همین شکل لباس پوشیدن برای تحقق جامعه ارواح عمه شان صاحب الزمانی حالا استفاده ابزاری از این تیپ و قیافه ها نه تنها دل مردم را به دست نمی آورد و جلب مخاطب نمی کند بلکه ایجاد تنفر و خشم می کند؟
این ها از بلاهت, حماقت, وقاحت, لودگی و خلاصه هر چه فکرش را بکنید چیزی کم ندارند.
جماعتی بی ریشه, بی اصول و هزار رنگ.
Tuesday، December 22، 2009
چند کلام از استاد بهرام مشیری
http://www.youtube.com/watch?v=zjdKTwqZ2x8&feature=related
وقتی به سخنان ستاد مشیری گوش می دهم واقعا از تیزبینی تاریخی و قدرت استدلال ایشان لذت می برم.
دریایی از دانش که بارها و بارها از آن می نوشم و سیراب نمی شوم.
پی نوشت:
این یکی هم خیلی جالب است.
http://www.youtube.com/watch?v=fZzxCn4yMZg&feature=related
Sunday، December 20، 2009
آیت اللهی که به آنچه می گفت باور داشت
ایشان از نسلی بودند که ملتی را تبدیل به موش آزمایشگاهی برای سنجیدن نظریه "قدرت فساد می آورد و قدرت مطلق فساد مطلق" کردند و بزودی دیدند که سواری بر اسب چموش ولایت مطلقه فقیه تنها از فرومایه ترینها بر می آید و با اخلاق و اعتقاد سواری گرفتن از آن ممکن نیست.
درگذشت ایشان را به همه دوستان سبز تسلیت می گویم.
Thursday، December 17، 2009
دینی برای توانگران
مسئله این است که در اسلام موضوع رابطه جنسی موضوعی مربوط به ثروت و توانگری می باشد و به عنوان یک حق شناخته نمی شود.
برای مثال پسری را در نظر بگیرید که عاشق دختری شده ولی بدون ازدواج قادر به دسترسی به او نیست و مجبور است تا زمانی که شرایط مالی مساعدی پیدا کند صبر کند. در همان زمان یک حاجی شکم گنده از راه می رسد و این دختر را به کلکسیون زنان دائم و غیر دائم خود اضافه می کند.
البته شاید کسانی بگویند که می شود 2 نفر با فقر هم ازدواج کنند. باید توجه کرد این هم ممکن است ولی به دلیل این که اجازه دختر با پدر است در صورتی که پدر مادی به قضیه نگاه کند حالتی که گفتم پیش خواهد آمد. در واقع جوان داستان ما باید شانس بیاورد که پدر دختر برایش مسائل مادی مهم نباشد. شانسی که تقریبا هیچوقت اتفاق نمی افتد.
در هر حال حق رابطه جنسی هر کس منوط به شرایطی مانند اوضاع اقتصادی و اخلاقیات پدر دختر می شود و بی شک این شرایط همواره قربانیانی خواهد داشت.
مقایسه کنید توانگری که در سنین پایین ازدواج می کند و محرومی که نه تنها از زندگی بلکه از غرایز اولیه هم محروم است.
البته دین ثروتمندان به همین جا ختم نمی شود.
تصور کنید آقای الف پولدار و آقای ب فقیر به هر دلیلی آقای جیم را که اتفاقا خانواده پول پرستی دارد را به قتل می رسانند. اگر خانواده جیم شرط بخشش را دیه قرار دهند به سادگی قابل پیش بینی است که آقای الف آزاد شده و می رود تا چند همسر دیگر بگیرد و آقای ب هم بالای چوبه دار آرزوی دختر مورد علاقه اش را به گور ببرد.
به دین ثروتمندان حج و زیارت ها را هم اضافه کنید که تا پول نداشته باشید حاجی بی حاجی. البته باز هم عده ای ایراد می گیرند که بر فقرا تکلیفی نیست. ولی آیا فقیر هم حق ندارد از حج فیض ببرد؟ و نباید پرسید چرا یکی از عبادات مهم خدا هر چند واجب کفایی این قدر پر هزینه است؟ نباید پرسید چرا خدا بین فقیر و دارا فرق گذاشته؟ به قول معروف مگر فقرا دل ندارند؟
دفاع بد بدتر از حمله خوب
”خود من لر هستم و موسوي هم بارها گفته من داماد لرستان هستم. بنابراين اهالي لرستان موسوي را نمی گذارند به آقای احمدی نژاد رای بدهند. اين دو تا ملاك است و باقی موارد هم شبيه همين است. “
بسیار نابخردانه بوده. بنده این استدلال را به هیچ عنوان قبول ندارم و متاسفانه این گفته به حق دستاویزی برای کودتاچیان در زیر سوال بردن دلایل تقلب در انتخابات گشته.
بنده از وجود چنین مصاحبه ای اطلاع نداشتم و با زحمت یکی از دوستان به فایل صوتی آن دسترسی پیدا کرده ام. از دوستان هم تقاضا دارم حتما فایل مورد نظر را دانلود کرده و نظرشان را اعلام کنند.
http://paradoxsabz.blogspot.com/2009/12/blog-post_16.html
Wednesday، December 16، 2009
من یک بومی استرالیایی هستم!

بله بنده یک استرالیایی و از بومیان استرالیا هستم و اتفاقا اهل ادب و هنر!!! این هم عکسم در حال زدن کمانچه استرالیایی.
البته این که چرا فارسی بلدم در اثر صاعقه ای بوده که در زمان کودکی به من اصابت کرده! نه ببخشید حضرت عباس اومد به خوابم گفت فارسی حرف بزن! گفتم بابا خودت که داری عربی حرف می زنی من چه جوری فارسی حرف بزنم؟ البته وقتی تو جبهه بودم خیلی دنبال حضرت عباس گشتم این را ازش بپرسم ولی نشد!
خوب راضی شدید؟ آن از خانم رهنورد این هم از استرالیا! باز هم مشکلی دارید برادرها؟
Tuesday، December 15، 2009
چرا حق داریم در مورد قوانین اسلامی نظر دهیم؟
هرچه بيشتر بگرديد ريشه همه مشكلات كه حالا سياسي يا اجتماعيست به همين برداشتهاي شخصي و اشتباه و سطحي از مسائل عميق ديني بر مي گردد. يك فرد عامي هرگز به خود جرات نمي دهد در باب مثلا جريان هاي لمينار در انژكتور فشار قوي اظهار نظر كند. منتها هر كه از راه مي رسد مي شود مفسر علوم انساني بالاخص دين اسلام!
این استدلال در ظاهر منطقی به نظر می آید اما سفسطه ساده ای در آن وجود دارد.
برای مثال یک اتومبیل را در نظر بگیرید. یک اتومبیل برای این که به دست مصرف کننده برسد ابتدا توسط شخص یا گروهی متخصص طراحی و ساخته می شود. در این مرحله متخصصین در مورد مسائلی مانند مصرف سوخت, آیرودینامیک و آسایش و ایمنی آن نظر داده و محاسبات لازم را انجام می دهند و نهایتا کالا را تولید می کنند. طبیعی است در این مرحله عده ای متخصص در گیر شده و عموم قادر به نظر دادن و یا مشارکت در ساخت نیستند.
در مرحله بعد این محصول به دست مصرف کننده می رسد. در این مرحله صد البته مصرف کننده از جزییات طراحی خبر ندارد و برای مثال نمی داند همان انژکتور چگونه طراحی شده و یا عمل می کند ولی مسئله ای که پیش روی مصرف کننده است عملکرد این اتومبیل می باشد. مصرف کننده تشخیص می دهد که مصرف اتومبیل درمقایسه با اتومبیلهای دیگر چه مقدار است؟ آیا موتور آن قابل اطمینان است؟ ایمنی آن در چه حدی است؟ و این داده ها به سادگی با اندازه گیری و آمار گیری به دست می آیند. در این مرحله مصرف کننده با مقایسه عملکرد اتومبیلهای مختلف محصول مورد علاقه خود را انتخاب می کند. در مجموع این فرایند را به 3 مرحله می توان تقسیم کرد:
1- طراحی و ساخت.
2- بررسی و مقایسه عملکرد.
3- انتخاب بین محصولهای مختلف.
برای قوانین اسلامی هم می توان همین 3 مرحله را قائل شد.
1- استخراج قوانین اسلامی که می توانند احکام اولیه باشند و یا به روش اجتهاد به دست بیایند.
2- بررسی نتایج اجرای قوانین اسلامی و کارآمدی آن در جامعه توسط مردم.
3- انتخاب و یا عدم انتخاب این قوانین از سوی انسانها به عنوان روش زندگی.
من قبول دارم که استخراج قوانین اسلامی در تخصص بنده نیست ولی مشاهده نتایج اجرای این قوانین نیازی به مثلا تخصص در علم حدیث یا قرآن ندارد. برای مثال به سادگی و بر اساس آمار می توان تشخیص داد جامعه ما با وجود اجرای قوانین اسلامی از لحاظ میزان امنیت و جرائم و مسائلی مانند مواد مخدر در سطحی بسیار پایین تر از جوامع لیبرال دموکراسی می باشد.
در واقع طرفداران مذهب با زیرکی نظر متخصص را به هر 3 مرحله تسری داده و بررسی عملکرد و حتی حق انتخاب را هم در اختیار متخصصین علوم دینی قرار می دهند. در نتیجه توده مردم را مشتی عوام که فقط باید دنباله رو باشند فرض می کنند. به دلیل همین نگرش است که آقایان رای مردم را هم تنها زینتی و فرمایشی می دانند و به صراحت اعلام می کنند رای مردم تنها در صورتی که موافق با اسلام باشد قابل قبول است.
فرایند استخراج قوانین اسلامی هر چقدر هم پیچیده و مثل جریانهای لمینار باشد این مردم هستند که حق دارند و می توانند در مورد نتایج و کارآمدی این قوانین نظر بدهند و از آن مهمتر روش زندگی خود را انتخاب کنند و ادعای پیچیده بودن استخراج قوانین اسلامی و غیر اسلامی حق بررسی عملکرد و انتخاب را از ما سلب نمی کند.
به همین دلیل است که اعتقاد دارم قوانین یک کشور نباید در انحصار یک جریان فکری و یا عقیدتی خاص باشد و مردم باید در حوزه خصوصی حق انتخاب مذهب و در حوزه عمومی حق انتخاب قوانین بر اساس عقاید مختلف را به وسیله قانونگذاری پارلمانی و از طریق نماینده های خود داشته باشند.
امروز به سادگی می توان تشخیص داد که آیا اجرای قوانینی مانند حجاب, سنگسار, اعدام, شلاق و غیره امنیت را در جامعه ما افزایش داده و یا کاهش؟ البته شاید بعضی ها بگویند افزایش جرائم به دلایل دیگری مانند اقتصاد و توطئه مریخی ها و بهایی و یهودی و غیره مربوط است. در جواب باید گفت اگر افزایش جرائم به دلایل دیگری مربوط است پس به همین دلیل کاهش آن هم به همان دلایل مربوط است و راه حل آن در در اصرار بر اجرای قوانین اسلامی نیست و همان گونه که دیدیم اجرای این قوانین تاثیری در کاهش این مشکلات نداشته.
پی نوشت:
هر چند اشاره مستقیم من به احکام اسلامی بود ولی استدلال من شامل تمام انواع قوانین می شود و کسی حق ندارد با عنوان متخصص در هر زمینه ای حق بررسی عملکرد و کارآمدی و از آن مهمتر حق انتخاب را از دیگران سلب کند.
این مطلب را در تاریخ 26 آذر اضافه کردم:
با توجه به کامنتهایی که تا حالا دوستان نوشته اند باید بگویم شخص خود من هم هیچ اعتقادی به پیچیده بودن احکام و فلسفه اسلامی ندارم و این پیچاندن بی ربط احکام و تفاسیر قرآن را روشی برای فرار از پاسخگویی به بسیاری از مشکلات آشکار وعدم کارآمدی اسلام برای اداره جامعه می دانم. همچنین سخت اعتقاد دارم اسلام در طول تاریخ فقط فایده اش به زورگوها و مستبدین رسیده و حتی همان دوره 5 ساله حکومت علی هم مرتب به مشکلات و مخالفتهای داخلی و خارجی گذشته و با مقایسه آن دوران با دوران خودمان و علی زمانه!!! بهتر می شود احساس کرد حق و باطل چه بوده.
این پست را به این دلیل نوشتم تا این بهانه مسخره پیچیده بودن اسلام و احکام اسلامی را از دست دین فروشان و فاشیستهای اسلامی خارج کنم و بدانند با پیچاندن و سفسطه نمی شود از پاسخ گویی به کارآمدی و نتایج شانه خالی کرد و همچنین نمی شود حق انتخاب را از دیگران گرفت.
Friday، December 11، 2009
خر برفت و خر برفت
در میان رقص و آواز ناگهان یکی از رندان آوازی با این شعر سرداد:
خر برفت و غصه از مجلس برفت
خربرفت و خربرفت, خر برفت و خربرفت
روستایی ساده دل هم از همه بلندتر خربرفت خربرفت می گفت و می رقصید.
صبح هنگام روستایی هر چه گشت خرش را پیدا نکرد. پیش صاحب مهمانسرا رفت و سراغ خر خود را گرفت. صاحب مهمانسرا هم با تعجب گفت مرد حسابی مگر خودت نگفتی خرت را بفروشند؟ پس فکر کردی این ها که دیشب کوفت کردی پولش از کجا آمده بود؟
روستایی شاکی شد و گفت من کی گفتم خرم را بفروشید؟ من اصلا خبر نداشتم!. صاحب مهمانسرا هم گفت تو دیشب آواز خربرفت خربفتت از همه بلندتر بود من هم فکر کردم خبر داری برادر, برای همین چیزی نگفتم.
...
این روزها وقتی طرفداران دولت کودتا را می بینم بی اختیار یاد این داستان می افتم. کسانی که مثل آن روستایی خیال می کنند دارند مدیریت جهانی می کنند, یا آماده نبرد آرماگدان می شوند و یا انرژی هسته ای اختراع کرده اند! غافل از این که برادران,
نفتتان برفت!
آزادی برفت!
آبروی ایرانی برفت!
صندوق ذخیره ارزی برفت!
پول نفت برفت!
عدالت برفت!
ایمان برفت!
انصاف برفت!
جمهوری برفت!
استقلال برفت!
بگم؟ بگم؟
خلاصه برادران شادی کنید که خرتان برفت و روزی مثل نسل اول انقلاب که آنها هم خرشان برفت و در گوشه زندان انفرادی این را فهمیدند و دو دستی بر سر زدند شما هم می فهمید معنی خربرفت یعنی چه!
Wednesday، December 09، 2009
چند تشکر که به کودتاچیان بدهکاریم
من بعضی از آنها را که به ذهنم رسیده لیست کردم.
۱- شکستن سکوت قربانیان تجاوز جنسی و حرکت به سوی حمایت از قربانیان این عمل شنیع به جای پنهان نمودن حادثه. باید به جایی برسیم که اساسا یک قربانی از وضعیت خود احساس شرم نکند و هنوز نیاز به کار در این زمینه می باشد.
۲- شکستن حرمت پوشالی رهبر که اگر نبود حوادث اخیر گذر از این مانع عملی بسیار زمان گیر و پر هزینه بود.سالها انحصار طلبان و جنایتکاران از این حرمت پوشالی به عنوان سپری در برابر آزادی خواهی استفاده کردند و حالا این پوشش نابود شده. امروز حتی طرفداران رهبر هم انقاد از رهبری را نفی نمی کند و مخالفان که جای خود دارد.
۳- جمع شدن همه مخالفان با عقاید گاه کاملا متضاد زیر پرچم سبز. عملی که خود مخالفان هم اگر سالها زحمت می کشیدند اینگونه نتیجه نمی داد.
۴- مبارزان امروز دیگر آرمان گراهای دیروز با عکس امثال چگوارا و اهداف حداکثری نیستند. بلکه دختران و پسرانی بی ادعا با اهداف ساده تر ولی انسانی تر و عقلانی تر هستند. نگاه کنید به نداها و سهراب ها که درخششی بالاتر از چگواراها دارند.
۵- دیگر مبارزه حول شخصیتهای کاریزماتیک یا مذهبی نمی گردد بلکه این شخصیتها هستند که به دنبال همین مبارزان بی ادعا حرکت می کنند. هر گاه این چهره ها از اهداف جنبش حمایت می کنند ارج و قربشان بالا می رود و با هر خوش رقصی برای مستبدان پایین می روند.
۶- به ما فهماند که بعضی چیزها مانند لباس زنانه نه تحقیر بلکه افتخار است. اعتراف می کنم ماجرای آقای توکلی تلنگری هوشیار کننده به خود من بود تا بی دلیل راجع به بعضی چیزها حساسیت نشان ندهیم و از اصل ماجرا که همان سرکوب و دستگیری است غافل نشویم.
۷- اطلاع رسانی را به روشهای مدرن در جامعه ما نهادینه کرد و دیگر حکومت قادر نیست جلوی جریان اطلاعات و خبر رسانی را بگیرد مگر این که جامعه را به ۲۰ سال پیش برگرداند که این هم ممکن نیست.
۸- بسیاری از نمادهای زیبا مانند رنگ سبز و همچنین کلمه شهید را از انحصار حکومت خارج کرد و حالا همین ملت با همان نمادهایی که روزی برای حکومت عصا بود بر سر ظالمین می کوبند.
۹- برای همیشه حربه نمایش انتخاباتی از دست حکومت خارج شد.
۱۰-نمایشهای مختلف به مناسبتهای مختلف مانند ۱۳ آبان و بقیه به کابوس ظالمان تبدیل شد.
نتیجه این اعتراضات هر چه شود جامعه ما دیگر آن جامعه دیروز نیست. زمانی شدیدا اعتقاد داشتم جامعه ما مستعد دیکتاتور و استبداد پروری است. هر چند هنوز هم اعتقاد دارم این زمینه ها در جامعه ما وجود دارند ولی این بار جامعه ما چند گام بسیار بلند و مهم برداشته.
دلیلی ندارد به هر حرف احمقانه ای توجه کنیم
اگر خبر دروغ باشد (که من شدیدا به دروغ بودن آن اعتقاد دارم) که خبر دروغ است و شرم بر اصحاب فالس نیوز. من به دلیلی که در پست قبلی بر اساس اصل خبر فالس نیوز نوشتم و همچنین دلیل یکی از دوستان در کامنتها مبنی بر این که اصلا ایشان از کجا به لباس خانمها دسترسی داشته اصل خبر را دروغ می دانم.
به فرض محال ایشان واقعا قصد داشته به این صورت فرار کند. باید پرسید خوب که چی؟ آیا کسی برای حفظ جانش از دست مشتی اوباش لباس زنانه بپوشد جرم است؟
اصلا چرا ما فکر کردیم پوشیدن لباس خانمها تحقیر است؟ مگر یک خانم لباس آقایان را بپوشد تحقیر شده؟ ما مردها خیلی دلمان بخواهد خانم باشیم.اگر لباس بسیجی تنش کرده بودند یک تحقیر واقعی بود و باید فریاد می زدیم.
آقایان ارزشی مگر شما نمی گویید برای حفظ حکومت محمودجانتان حتی از احکام اولیه اسلام هم می توان گذشت؟
آقایان ارزشی که برای حفظ حکومت به خیال شما اسلامی حتی حاظر هستید به پدر و مادرتان هم در کهریزک تجاوز کنید حالا فریاد می زنید چرا فلانی از ترس ما وحشی ها لباس زنانه پوشیده؟
به هر حال این هم طرفند کثیف و صد البته بی فایده دیگری از این به آخر خط رسیده های اخلاقی است. ما هم دلیلی ندارد در مقابل هر حرف احمقانه ای واکنش نشان دهیم.
من همین جا به زنان دلاور کشورمان درود می فرستم و اعلام می کنم پوشاندن لباس زنانه به قصد تحقیر فقط از ذهن چند بیمار روانی تراوش می کند و نه تنها تحقیر نیست بلکه افتخار است.
Tuesday، December 08، 2009
اوج حماقت فالس نیوز
طفلکها فراموش کرده بودند کسی که لباس زنانه بپوشد وآرایش هم بکند حتما ریشش را دقیق تیغ می زند تا تابلو نشود. توجه کنید که در خبر نوشته اند ایشان با آرایش و لباس زنانه دستگیر شده. برادران فالس نیوز چون مثل ما ریششان را تیغ نمی زنند متوجه نیستند این ریش حداقل ۲ روز است که دست نخورده. شاید هم مادر خواهر خودشان این شکلی هستند که اینها متوجه موضوع به این سادگی نشدند. شاید هم با فتوشاپ درست کردن این یکی را بلد نبودند!!!.
چطور ایشان آرایش کرده بدون این که ریشش را تیغ بزند؟ کسی که آرایش می کند حتما به فکر این است که صورتش هم دیده شود. تصور کنید ریش و رژ لب را!!! این حرفهای احمقانه البته از فالس نیوز اصلا عجیب نیست.
و خداوند دشمنان ما را از احمقها آفرید.
پی نوشت
این هم عین خبر فالس نیوز
مجيد توكلي روز گذشته پس از آنكه نتوانست با سخنراني ساختار شكنانه و اهانت آميز خود بر تعداد تجمع كنندگان حامي مير حسين موسوي بيفزايد، با مشاهده حضور پررنگ دانشجويان حامي انقلاب اسلامي احساس خطر كرد و با آرايش و لباس زنانه آماده فرار از دانشگاه شد.
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8809171089
Monday، December 07، 2009
وطن
وطن ای خاک ویرانم
اسیر چنگ اهریمن
مزار پاک مردانم
همیشه لاله زار من
گلستان شهیدان است
در این دریای خون و غم
اسیر دست طوفان است
پی نوشت:
این از سروده های اوایل انقلاب است که امروز بیش از هر زمانی مفهوم دارد
Thursday، November 26، 2009
آقای خامنه ای از چه چیز دیوید کوروش خوشت آمده بود؟
چگونگی پیدایش دیوید کوروش
دیوید کوروش با نام واقعی Vernon Wayne Howell و رهبر فرقه Branch Davidian religious sect, در سال 1959 از مادری 14 ساله و پدری 20 ساله به دنیا آمد. والدین او هیچگاه ازدواج نکردند و 2 ماه پس از تولد کوروش پدرش با دختر دیگری آشنا شد و مادرش را ترک کرد. کوروش هیچگاه پدرش را ندید و مادرش شروع به زندگی با یک الکلی نمود. وقتی 4 ساله بود مادرش کوروش را به مادربزرگ مادریش سپرد و وقتی 7 ساله بود مادرش که با مرد دیگری ازدواج کرده بود و از این ازدواج پسری هم داشت به نزد او برگشت. کوروش این دوران زندگی خود را دوران تنهایی می خواند و وقتی 8 سال داشت توسط چند پسر مورد تجاوز قرار می گیرد. به علت توانایی ضعیف در تحصیل در سالهای اولیه از دبیرستان اخراج می شود و به مدرسه استثناییها می رود. در 11 سالگی New Testament (بخشی از انجیل) را کامل حفظ می کند. در 19 سالگی با دختری 15 ساله ارتباط برقرار کرده و این دختر را حامله می کند. او در کلیسای Southern Baptist Church ادعا می کند که یک مسیحی از نو متولد شده است و بزودی به کلیسای مادرش Seventh-day Adventist Church می پیوندد. در اینجا به دختر کشیش این کلیسا دلبسته می شود و ادعا می کند خدا خواسته تا این دختر همسر او باشد. کشیش ابتدا او را می راند و وقتی کوروش اصرار می کند او را از اعضای کلیسا طرد می کند.
در سال 1981 او به Waco در تگزاس می رود, جایی که به Branch Davidians می پیوندد.انشعابی از فرقه Shepherd's Rod که خود انشعابی از Seventh-day Adventist Church در سال 1930 بود. این گروه در سال 1955 در 10 مایلی Waco و محلی که آنرا Mount Carmel Center می نامیدند برای خود مرکزی برپا کرده بودند.
در سال 1983 او شروع به ادعای پیشگویی کرد. همچنین ادعا کرد که خداوند خواسته تا او از Lois Roden رهبر 78 ساله این فرقه فرزندی داشته باشد تا این فرزند برگزیده خدا باشد. در همان سال Lois Roden به او اجازه داد تا پیامهای خود را به دیگران ابلاغ و آموزش دهد که این امر موجب مباحثه و اختلاف در فرقه شد. George Roden پسر Lois قصد داشت که جایگزین مادرش شود و برای همین به کوروش به چشم یک مزاحم نگاه می کرد. وقتی کوروش اعلام کرد خداوند خواسته تا او با Rachel Jones ازدواج کند موقتا آرامش به Mount Carmel بازگشت اما ثابت شد که این آرامش موقتی است. در نزاعی بر سر قدرت George Roden مدعی شد که اکثریت با اوست و کوروش و یارانش را به زور اسلحه وادار به ترک محل کردند.
کوروش و 25 تن از پیروانش در Palestine, Texas واقع در 90 مایلی Waco کمپی بر پا کردند که 2 سال بعد را در آن گذراندند. در این 2 سال کوروش پیروان جدیدی از آمریکا, انگلستان, اسراییل و استرالیا به یارانش افزود. در سال 1985 به اسراییل سفر کرد و مدعی شد به او الهام شده که او کوروش (همان پادشاه ایرانی) عصر جدید است. Victor Houteff بنیانگذار فرقه Davidian می خواست که پادشاهی داوود را در فلسطین برپا کند. کوروش علاوه برآن می خواست که وسیله خدا باشد و پادشاهی داوود را در اورشیلم برپا کند. او ابتدا معتقد بود که احتمالا محل شهادت او در اسرییل است ولی بعدا معتقد شد که محل شهادتش در آمریکا می باشد. به عوض اسراییل او معتقد بود پیشگویی دانیال در Waco تحقق می یابد و Mount Carmel محل برپایی پادشاهی داوودی است. در کمپ تکزاس او پیروانش را مجبور کرد تا تمام تعلقات فامیلی خود را کنار گذاشته و تنها بر او متکی باشند. همچنین مدعی شد که او پسر خدا و معصومی است که می تواند Seven Seals را بگشاید. Lois Roden در سال 1986 درگذشت. تا این زمان کوروش تک همسری را به عنوان تنها راه زندگی تبلیغ می کرد ولی ناگهان اعلام کرد چند همسری برای او مجاز شده. در مارس 1986 ابتدا با Karen Doyle که 14 سال داشت رابطه برقرار کرد و او را همسر دوم خود نامید. سپس پنهانی با خواهر زن 12 ساله خود Michele Jones ارتباط برقرار کرد. در سپتامبر 1986 در موعضه های خود مدعی شد که بر اساس Song of Solomon در انجیل خداوند برای او 140 همسر که 60 تن ملکه و 80 تن موقتی هستند در نظر گرفته.سپس بر پایه ازدواج با Doyle ایدولوژی جدیدی به نام New Light بنا نهاد که دکترین آن مبتنی بر چند همسری شخص خودش بوده و نام آنرا The House of David گذاشت.
قرار بود Doyle دختری داشته باشد که این دختر با Cyrus پسر اول کوروش ازدواج کند. Doyle حامله نشد در نتیجه کوروش توجه خود را به خواهر زنش معطوف کرد. یکی از اعضای سابق فرقه Davidian به نام David Bunds می گوید دکترین چند همسری کوروش به دلیل میل شدید او به رابطه جنسی به دختران کم سن شکل گرفته بود, تا زمانی که می توانست خودش را راضی کند رابطه با دختران کم سن برای او ناشی از خواست خداست, دستش برای این کار باز بود.
در اواخر 1987 پیروان George Roden نسبت به او به شک افتادند. برای بازگرداندن اعتماد او شروع به رقابت با کوروش برای زنده کردن مردگان کرد. حتی برای تمرین, اقدام با خارج نمودن استخوان های یک مرده از گور نمود. کوروش سعی کرد با مراجعه به مراکز قانونی علیه Roden اعلام جرم کند ولی از او مدرکی مانند عکس نبش قبر خواستند. کوروش به همراه 7 نفر از پیروانش پنهانی به Mount Carmel بازگشتند و همه به جز یک نفر که فرار کرد توسط پلیس که با صدای شلیک گلوله هشیار شده بودند دستگیر شدند. وقتی کلانتر به محل رسید متوجه شد کوروش و 6 نفر از همراهانش به سمت Roden شلیک می کنند. Roden در اثر شلیک زخمی جزیی برداشته بود و در پشت درختی سنگر گرفته بود. کلانتر از شهری نزدیک درخواست کمک کرد و از کوروش و یارانش خواست تسلیم شوند. کوروش و یارانش متهم به اقدام به قتل شدند. در دادگاه کوروش سوگند خورد که تنها برای ارئه مدارک نبش قبر به محل رفته بود. یاران کوروش تبرئه شدند و دادگاه کوروش هم به دلیل کافی نبودن مدارک مختومه شد.
در 1989 , Roden به دلیل قتل عمد زندانی شد و چون مبالغی را به عنوان مالیات بدهکار بود دولت Mount Carmel را برای فروش گذاشت. کوروش و یارانش با تهیه پول این محل را خریداری کرده و نام آنرا Ranch Apocalypse گذاشتند.
اتهامات کودک آزاری و تجاوز به خردسالان
ادعا می شود دیوید کوروش چندهمسری را برای خود مجاز شمرده بود و با چندین زن در داخل اجتماع کوچکشان ازدواج کرده بود. بعضی از اعضای سابق این فرقه مدعی هستند او احساس می کرد می تواند به هر زنی در فرقه خود دسترسی داشته باشد. در گزارش سال 1993 قوه قضاییه آمریکا چندین ادعای آزار جسمی و جنسی دراز مدت کودکان ارائه شده. یکی از اعضای سابق این فرقه به نام Jeannine Bunds دز مصاحبه با مامور ویژ ATF به نام David Aguilera مدعی شد که دیوید کوروش پدر حداقل 15 نفر از کودکان داخل مجموعه بود که از زنان و دختران جوان مختلف به دنیا آمده بودند. بعضی از این مادران تنها 12 سال داشتند. 7 عدد از این کودکان توسط خود Bunds به دنیا آمده بودند. او همچنین مدعی شد کوروش حتی ازدواج بعضی از زوجها را باطل می کرده تا بتواند به صورت اختصاصی به آن زن دسترسی داشته باشد. James Tabor در کتابش نوشت که دیوید کوروش با فرستادن یک نوار ویدئو به خارج از مجتمع تایید کرد بیش از 12 کودک از فرزندان او هستند که مادران آنها متفاوت بوده و بعضی از آنها هنگام حاملگی 12 یا 13 سال داشته اند. آزمایش DNA بر روی اجساد باقی مانده این ادعا را ثابت می کند.
حمله به مجتمع دیوید کوروش
در 28 فوریه 1993 اداره Bureau of Alcohol, Tobacco and Firearms (یکی از وظایف این اداره مبارزه با ساخت,نگهداری و استفاده غیر مجاز اسلحه می باشد) برای تحقیق در مورد نگهداری اسلحه غیر مجاز مامورانش را به مجتمع این فرقه اعزام می کند. در این هنگام به دلایلی که هنوز هم دقیقا معلوم نیست تبادل آتش بین اعضای فرقه و ماموران شروع می شود که در نتیجه آن 4 مامور کشته و 16 نفر زخمی می شوند همچنین تعداد نامعلومی از اعضای فرقه هم کشته و زخمی می شوند. در دادگاه و کمیته کنگره ماموران شهادت دادند که اعضای فرقه ابتدا شلیک را آغاز کرده اند. یکی از ماموران پس از این حادثه عنوان کرد تیراندازی ممکن است در اثر شلیک یکی از ماموران به یک سگ در خارج از مجتمع شروع شده باشد. بازماندگان این فرقه ادعا می کنند که تیراندازی از جانب ماموران شروع شده.
پس از این حادثه مدیریت بحران به FBI منتقل می شود و محاصره و مذاکره با این گروه به مدت حدود 50 روز ادامه پیدا می کند. در نهایت نیروهای FBI برای خاتمه بحران و آزادی زنان و کودکان اقدام به انتشار گاز اشک آور در مجتمع این فرقه می کنند تا نیروهای سنگر گرفته در مجتمع مجبور به خروج شوند. در همین حین مجتمع دستخوش حریق شده و نیروهای دولتی با تانک اقدام به تخریب دیوارهای مجتمع به قصد نجات نفرات گرفتار شده در آتش می کنند ولی دیوید کوروش و اکثر پیروانش در آتش می سوزند. روزشمار وقایع را می توانید از سایت فالس نیوز که لینک آنرا در پی نوشت گذاشته ام بخوانید.
بعضی از حقایق این ماجرا
از مقاله فالس نیوز که لینک متن اصلی آن هم در پی نوشت است و همچنین تاریخچه ای که در مورد این فرقه گفتم چند حقیقت به سادگی قابل استخراج است.
1- در آمریکا فرقه های گوناگون و هر چند عجیب بدون هیچ منعی فعالیت می کنند چنانکه کوروش در چند فرقه مختلف عضو بود تا در نهایت فرقه خود را بنا گذاشت.
2- علت شروع تیراندازی در روز 28 فوریه 1993 هر چه باشد این حقیقت را نمی توان فراموش کرد که این فرقه کاملا مسلح و آماده بودند. 4 مامور با دعا و نفرین کشته نشدند بلکه با گلوله کشته شدند. به این لیست 16 مجروح هم اضافه کنید.
3- فالس نیوز ادعا می کند دولت آمریکا از گرایش وسیع مردم به این فرقه به هراس افتاده بود و دقت نمی کند در حدود 50 روز مذاکره حتی یکی از مردم هم از این فرقه حمایت نکرد. احتمالا این مردم هم از جنس مردم طرفدار احمدی نژاد نامریی هستند.
4- فالس نیوز می نویسد از 28 فوریه تا 19 آوریل حملات برق آسا و همه جانبه علیه این فرقه انجام شد. نمردیم معنی حمله برق آسا را هم فهمیدیم!. آمریکا در 21 روز عراق و 51 روز یک مجتمع مسکونی را اشغال می کند!. جالب است نصف مقاله فالس نیوز راجع به مذاکرات بین ماموران دولتی و این فرقه است ولی باز هم اسم آنرا حمله برق آسا می گذارند!.
5- در تمام مدت محاصره کودکانی در مجتمع بودند که بسیاری از آنها هم در آخر قربانی شدند. سوال این است چرا این فرقه حداقل اقدام به خارج کردن کودکان از مجتمع نکردند؟
6- فالس نیوز این اقدام را خلاف اعلامیه حقوق بشر می داند. البته این حقوق بشر خوب است ولی برای دیگران. من تا یادم هست هرکس در ایران گفت حقوق بشر جاسوس استکبار شد. احتمالا اربابان فالس نیوز مردم ایران را بشر نمی دانند که حقوق بشر هم برای آن قائل باشند.
7- فالس نیوز گاز اشک آور را برای سلامتی بسیار مضر می داند و برای آن دلایلی می آورد. اگر این دلایل صحت داشته باشد باز هم می رسیم به اینکه حتما از نظر آقایان مردم ایران که اینهمه در مقابلشان از گاز اشک آور استفاده شده بشر نیستند.
8- فالس نیوز ادعا می کند تخریب دیوار مجتمع توسط ادوات زرهی نه به قصد نجات گرفتارشدگان در آتش بلکه برای تزریق بیشتر گاز به مجتمع بود!. این مرا به یاد یک جوک می اندازد. یک نفر را که با اتاق گاز می خواستند اعدام کنند به اتاقی بردند که سقف نداشت. محکوم به اعدام خندید و گفت اتاق گاز شما اینه؟ این که همه گازش می ره بیرون؟ مامور اعدام هم گفت وقتی کپسول گاز خورد تو مغزت می فهمی اتاق گاز ما یعنی چه و خندیدن یادت می ره!!!. البته فالس نیوز کم حافظه در همان پاراگراف مدعی می شود شکافتن دیوار برای هوا رسانی به آتش بوده!!!.
یعنی دیوار را شکافتند تا هم گاز تزریق کنند هم به آتش هوا رسانی کنند!!!.
9- از همه خنده دار تر فالس نیوز مدعی می شود این مشتی از خروار بوده و این فرقه به جرم داشتن عقیده متفاوت به این سرنوشت دچار شده. حتما این پروفسور مولانا هم که سالها در آمریکا بوده و اتفاقا استاد دانشگاه هم بوده عقاید متفاوتی با سران آمریکا نداشته.
10- در مقاله فالس نیوز بارها اشاره شده که روانشناسان هشدار داده بودند حمله به مجتمع ممکن است به خودکشی جمعی این فرقه منجر شود. آمریکا در چند دهه اخیر بارها شاهد خودکشی جمعی بعضی فرقه ها بوده.
11- اگر دولت آمریکا قصد داشت این فرقه را نابود کند چه دلیلی داشت که 51 روز مذاکره کند و به این فرقه حتی اجازه مذاکره با شبکه های عمومی داده شود؟
12- روش جدید آتش زدن یک مجتمع را هم فهمیدیم. ابتدا در مجتمع گاز اشک آور تزریق کنید تا کسانی که در مجتمع هستند و امکان دارد خودکشی کنند را مجبور به خروج کنید. اگر دیدید مجتمع مسکونی آتش گرفته با تانک دیوار مجتمع را تخریب کنید تا با سوراخ به این گشادی (به اندازه وارد شدن یک تانک) هم گاز را بهتر تزریق کنید و هم به آتش هوا برسانید. در ضمن یادتان نرود که خوانندگان را هم گوسفند فرض کنید!.
در خاتمه من یک سوال ساده از این آقایان دارم:
اگر کسی در حکومت اسلامی ایران فرقه ای تاسیس کند و جمعی زن و مرد را هم در یک مجتمع اختصاصی جمع کند و این مجتمع را تبدیل به حرمسرای خصوصی و تولید مثل انبوه کند و اینقدر اسلحه داشته باشد که شما مجبور شوید با تانک به او نزدیک شوید و سالها هم به این عمل خود ادامه دهد و وقتی برای ضبط تسلیحات غیر مجاز او مامور می فرستید 4 نفر را بکشد و 16 نفر را زخمی کند و اجازه هم ندهد زنان و کودکان که بیشترش بچه خود او بودند از مجتمع خارج شوند (بسه یا بازم بگم؟ بگم؟ بگم؟) چه می کنید؟ اگر این دیوید کوروش در ایران این کارها را می کرد شما چه می کردید؟
1- آیا حاضرید 51 روز با آنها مذاکره کنید؟
2- آیا مثل CNN اجازه می دهید با صدا و سیما مصاحبه کنند؟
3- آیا اصلا اجازه می دهید این آقا برای فرقه خود تبلیغ کند؟
4-آیا در نهایت به زور متوسل نمی شدید؟
البته من شکی ندارم اگر کسی فرقه سازی کرده بود حتما نابودش می کردند ولی اگر مثل این دیوید کوروش تولید مثل می کرد و به دختران کم سن علاقه داشت حتما وزیر یا وکیل یا مرجع تقلید آقایان می شد.
حالا آقای خامنه ای از شما می پرسم, شما از چه چیز این دیوید کوروش خوشت آمده بود که سنگش را به سینه می زنی؟
پی نوشت:
1- از این که مطلب طولانی شد از همه دوستان معذرت می خواهم. تمام سعی خودم را کردم تا فقط مطالب مهم را ترجمه کنم و یا بنویسم.
2- اسامی مکان ها و افراد و فرقه ها را به انگلیسی و گاهی با لینک نوشتم که جستجوی آنها برای دوستان آسان شود و من هم مجبور نشوم واژه سازی کنم یا توضیح اضافه دهم.
3- لینک ویکی پدیا این است:
http://en.wikipedia.org/wiki/David_Koresh
4- این هم لینک مقاله فارسی فالس نیوز
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8808231325
5- این هم لینک مرجع انگلیسی فالس نیوز
http://www.pbs.org/wgbh/pages/frontline/waco/
6- املای درست فالس نیوز کلمه فالس نیوز است!!!.
7- سرنوشت تلخ پیروان این فرقه درس عبرتی باشد برای آنها که آقا آقا می کنند و کورکورانه از پیشوایان مذهب فروش خود پیروی می کنند.
8- مطالعه این فرقه ها و عقایدشان در مورد آخرالزمان و غیره سرنخ اراجیفی که امثال حسن عباسی ردیف می کنند مانند نبرد آرماگدون و آماده سازی غرب برای مقابله با ظهور امام زمان را به ما می دهد. در واقع هر دیوانه ای در غرب حرف بزند امثال حسن عباسی آنرا مانند ایدولوژی تمام غرب به خورد این جوجه بسیجی های بی نوا می دهند.
9- شاید بعضی ها بگویند حمل اسلحه در آمریکا ممنوع نیست. البته داشتن ماشین شخصی هم در ایران هم ممنوع نیست ولی باید ثبت شود. اسلحه هم باید ثبت شود و اگر ثبت نشده باشد غیر مجاز است.(هر چند به این می گویند توضیح واضحات, ولی چون می دانم بعضی ها این جوری فرافکنی می کنند ناچار پیشاپیش مطرح کردم).
10- حتما بعضی از آقایان می گویند رهبر از این فرقه خوشش نیامده بلکه از رفتار دولت آمریکا شاکی است. بنده هم می گویم به همان دلیل که شما به شیرین عبادی گفتید بهایی شده حتما رهبر شما هم عاشق مرام دیوید کوروش شده که از آنها دفاع می کند.
Monday، November 23، 2009
چگونه راضی می شویم؟
هنوز در دل دریا, در پهنای آسمان و حتی درون سیبی گندیده بر روی زمین ناشناخته هایی داریم که حتی تصور دسترسی به این ناشناخته ها انسان را به وجد می آورد.
چگونه می کشیم؟ چگونه به بند می کشیم؟ چگونه مشکلات انسانها را حواله به آن دنیا می کنیم؟ چگونه هنوز این دنیا را نشناخته خبر از دنیایی دیگر می دهیم؟
چگونه زجر انسانها را می بینیم و راضی به رضای خدا می شویم؟
چگونه خود را راضی می کنیم؟
Sunday، November 22، 2009
تبلیغ با استخوان شهدا
یاد گروگانهایی افتادم که در حادثه سراوان توسط ریگی به ترتیب کشته شدند و دولت فخیمه مهر ما هم فقط منتظر بود ریگی همه را بکشد تا قائله ختم شود.
حالم به هم می خورد وقتی تلوزیون ایران کشته های آمریکایی را دانه دانه شمارش می کند و شما هر شب در اخبار می توانید آمار کشته های آمریکا از لحظه ای که فکر حمله به عراق در ذهن بوش خطور کرد را داشته باشید و داد و فغان که بمیرم برای دل مادران آمریکایی که پسرانشان در جنگ کشته می شوند. پوشش خبری اعتراضات مادران کشته های جنگ آمریکا در صدای و سیمای ایران بسیار بیشتر از رسانه های خود آمریکا بود.
هر وقت این عزاداریهای صدا و سیما برای سربازان آمریکایی و مادرانشان را می بینم به خودم می گویم اگر مادر یکی از این سربازان ایرانی مثل آن مادر آمریکایی برای کشته شدن فرزندش اعتراض می کرد چه بر سرش می آمد؟
حالم به هم می خورد وقتی استخوان های شهدای جنگ را جمع می کنند و با آن کارناوال به راه می اندازند و برای رهبر به به چه چه می کنند.
حالم به هم می خورد وقتی از نظر آقایان کشته شدن سرباز آمریکایی شکست است و کشته شدن سرباز ایرانی پیروزی!!!.
حالم به هم می خورد وقتی یک سرباز آمریکایی کشته می شود تمام دنیا را خبردار می کنیم ولی خبر سرباز ایرانی تا کوچه بغلی هم به زور می رود.
وقتی حال و روز سربازانی را که مظلومانه و دانه دانه به دست ریگی کشته شدند را تصور می کنم می خواهم فریاد بزنم.
حالم به هم می خورد از دولتی که به اقلیت ها ظلم می کند ولی در مقابل اقلیتی اسلحه به دست اینگونه درمانده می شود و فقط گروه گروه جوانان بیگناه این کشور را به کشتن می دهد.
از نظر آقایان فقط مرگ سرباز آمریکایی مهم است, سرباز ایرانی...
Saturday، November 21، 2009
حتی احمدی نژاد هم حاضر نیست از احکام اسلام دفاع کند!
احمدی نژاد در جواب سوال "چرا در ایران همجنسگراها را اعدام می کنید؟" گفت "ما در ایران مانند غرب همجنس باز نداریم!".
من اصلا قصد ندارم در مورد راست و دروغ حرف احمدی نژاد مبنی بر وجود همجسنگرا در ایران بحث کنم.چیزی که برای من عجیب است این است که حکم لواط (اعدام همجنسگرایان) از احکام اولیه اسلام است و احمدی نژاد اصولا باید از این حکم دفاع می کرد نه اینکه از اساس منکر قضیه شود. مثلا می توانست بگوید این حکم از احکام اسلام است و چند دلیل هم برای آن بیاورد. من برای این رفتار احمدی نژاد چند جواب به ذهنم می رسد.
1- احمدی نژاد تقیه کرده.
باید پرسید اگر ایشان تقیه کرده دلیلش چه بوده؟ آیا پنهان کردن احکام اولیه تقیه است؟ اگر این عمل حکم خداست چرا ایشان فرصتی به این مهمی برای ارائه دلیل و تنویر افکار عمومی غرب را از دست داد؟ شاید اگر ایشان دلیل می آورد چند نفر از همجنسبازهای بلاد کفر به خود می آمدند و به راه راست هدایت می شدند!.
2- ایشان اساسا جواب این سوال را نمی دانست.
اگر این جواب درست است باید تاسف خورد بر این آقا که ادعا می کند دولتش ام القری جهان اسلام است ولی دلیل احکام اولیه اسلام را هم نمی داند!. باید تاسف خورد بر ملتی که این آقا چهار سال منابع و فرصتهایش را صرف ظاهر سازی امام زمان کرده. باید تاسف خورد بر طرفداران این آقا که از تقلب و جنایاتش حمایت می کنند و در مقابل خواست ملتی با زور و اسلحه و سرکوب ایستاده اند, با این خیال که ایشان یکی از نشانه های ظهور امام زمان است!. باید تاسف خورد بر ابلهی که ایشان را پدیده هزاره سوم نامید!. باید تاسف خورد بر رهبری که ایشان را از لحاظ فکری به خود نزدیک میداند.
3- مشکل از خود حکم است و اساسا این حکم قابل دفاع نیست.
اگر این فرض درست باشد باید برای خودمان تاسف بخوریم چون دینی بر ما حکومت می کند که احکام آن فاقد دلیل و منطق است.
البته اگر از من می پرسید به نظر من هر سه دلیل بالا درست است.
پی نوشت:
دوستان لطفا به یک نکته دقت کنند.باز هم تاکید می کنم من اصلا قصد ندارم در مورد راست و دروغ حرف احمدی نژاد مبنی بر وجود همجسنگرا در ایران بحث کنم. بحث من این هستش که چرا احمدی نژاد حاظر نشد از اعدام, تاکید می کنم اعدام همجنسگراها در ایران دفاع کنه و با یک جواب انحرافی از این موضوع طفره رفت و دلیلی برای این عمل ارائه نداد.
Monday، November 16، 2009
چگونگی باز پس دهی شلمچه به صاحبانش
سال 67 بود و تقریبا حدود یک ماه پس از باز پس دهی فاو (سر فرصت در مورد آن هم خواهم نوشت) و فکر کنم اوایل خرداد بود. گردان ما حدود 2 هفته بود که در خطوط عقبه شلمچه منتظر اعزام به خط اول برای ماموریت پدافندی بود (گردان علی ابن ابیطالب از لشکر ویژه 25 کربلا). مشاهداتی که در این حدود 2 هفته دارم خود داستانی است که زمانی خواهم نوشت. گروهان های گردان ما (مجموعا 3 گروهان) هر کدام با چند روز فاصله عازم خط مقدم شدند. یک روز بعد از ظهر حسین دوستم که معاون گروهان بود به ما اطلاع داد که دسته ما به خط اول می رود و ما هم به وسیله یک تویوتا لندکروز عازم خط مقدم شدیم. چیزی که یادم هست در تمام این مسیر تنها 2 تانک ایرانی (مدل T-55 یا T-62) که در پشت خاکریز سنگر گرفته بودند دیده می شدند.
وقتی به خط مقدم رسیدیم داشت غروب می شد. پس از اینکه تجهیزاتم را در سنگر گذاشتم حسین مرا صدا زد و از من خواست ببینم چند عدد گلوله آرپی جی و خرج آنرا داریم؟ من شروع به سرکشی به زاغه های مهمات کردم و در کمال تعجب متوجه شدم ما فقط 5 گلوله آرپی جی داریم و 4 خرج پرتاب یعنی مجموعا 4 موشک قابل استفاده!. در واقع اصلا مهمات آرپی جی و حتی گلوله کلاشنیکف موجود نبود و معلوم بود در چند هفته گذشته هیچ اقدامی در جهت تجدید مهمات نشده و تنها گلوله های موجود مربوط به G-3 (همان ژ3) بود و دلیل آن این بود که چون کمتر کسی از ژ3 استفاده می کرد مهمات آن هم طی ماهها مانده بود. حتی گلوله تیربار PK هم نداشتیم! فقط تعدادی نارنجک و گلوله ژ3!
تمام مهمات گروهان و دسته ما همان بود که همراه خودمان آورده بودیم. من 2 خشاب گلوله کلاشنیکف و شاید 3 عدد نارنجک چهل تکه داشتم. اکثر نفرات گروهان هم حداکثر یک خشاب یا هیچ! قرار نبود در خط اول مهمات نباشد!.
خلاصه من موشکهای آرپی جی موجود را جمع کردم و وضعیت را هم به حسین گزارش کردم. آن شب هم به پرتاب خمپاره های منور از دو طرف گذشت.
خطی که ما در آن مستقر شده بودیم به شکل حرف L بود البته زاویه آن 90 درجه نبود و کمی باز بود. گروهان ما در قسمت پایین L بود و در سمت چپ ما لشکر نجف اشرف مستقر بود به گونه ای که به خاکریز لشکر نجف هم دید داشتیم.
کمی پس از طلوع آفتاب پیک موتوری گردان آمد و به ما اطلاع داد که در سنگرهای بالای خاکریز مستقر شویم و منتظر باشیم. ما در سنگر ها مستقر شدیم و همزمان حجم آتش خمپاره و توپخانه دشمن به شکل محسوسی افزایش می یافت. به 20 دقیقه نکشید که تمام منطقه شده بود آتش تهیه و شلیک خمپاره و توپخانه. صدای شلیک و انفجار لحظه ای قطع نمی شد. دشمن در حال کوبیدن خطوط پشت با توپخانه و خمپاره های 120 بود و خطوط اول را هم با آرپی جی 11 و خمپاره های سبک و سنگین می زد. پس از آن تانکهای عراقی هم بر فراز خاکریزهای عراق آشکار شدند. حتی از دور می شد خدمه تانک را که بالای برجک بود تشخیص داد. من چیزی حدود 15 تانک را مقابل خودمان شمردم. در اثر کثرت انفجار ابری از دود بالای سر ما را فرا گرفته بود و عین روزهای ابری شده بود.
هم زمان با این فعل و انفعالات بیسیم چی ما سخت در تلاش بود تا موقعیت ما را به فرماندهی تفهیم کند. وقتی اعلام کرد مهمات کافی نداریم جواب گرفت شما سهمیه خود را 2 هفته پیش گرفته اید! و وقتی درخواست نیرو کرد گفتند دارد میاید. بسیم چی ما هم پرسید چه مدت طول می کشد؟ و جواب گرفت دارد از هفت تپه می آید!. لازم به ذکر است فقط از هفت تپه (در نزدیکی زیگورات چغازنبیل) تا اهواز 100 کیلومتر راه بود, حالا پیدا کنید از هفت تپه تا شلمچه و هندوانه فروش عزیز را! تازه با فرض اینکه این نیروها در حال حرکت بودند نه در حال بیدار شدن از خواب و شستن دست و صورت!.
من یک خشاب گلوله به یکی از همرزمان دادم که اصلا گلوله نداشت و سعی کردم با جستجو چند گلوله دیگر پیدا کنم. مسخره بود که در یک خط پدافندی مهم از میان خاک و پوکه ها به دنبال گلوله بگردی ولی چاره ای نبود. چند گلوله هم که پیدا کردم در یک خشاب دیگر گذاشتم و حدود یک نصف خشاب شد.
اصلا به خاطر ندارم چه مقدار طول کشید تا حمله زمینی دشمن شروع شد. هدف دشمن خط لشکر نجف بود و صف دشمن تقریبا به موازات خط ما در فاصله ای بیش از 400 متر حرکت می کرد.
حمله اول با آتش مدافعان لشکر نجف و حمایت مینی کاتیوشا دفع شد. ما به دلیل کمبود مهمات فقط نظاره می کردیم. صحنه دویدن و افتادن 2 عراقی میان سیم های خاردارها را هیچ گاه فراموش نمی کنم. بقیه هم عقب نشستند.
حمله دوم که آغاز شد یک نفر بر عراقی در جلو حرکت می کرد و ستون عراقی هم پشت سر آن بود. در کمال تعجب دیگر حمایت مینی کاتیوشا نبود و به نظر می آمد ستون عراقی بدون مانع حرکت می کند. فهمیدیم که باید نجفی ها را پوشش بدهیم. البته چه پوششی!
آرپی جی زن ما چند گلوله شلیک کرد که آه از نهاد ما در آمد. جوری شلیک می کرد که انگار تا حالا آرپی جی ندیده و فکر کنم موشک ها با اختلاف 20 متر از بالای سر ستون عراقی می گذشت, خلاصه خیلی با ایمنی شلیک می کرد!. فکر کنم 3 گلوله را همین جوری هدر داد و بقیه را هم نگه داشت برای مبادا (1 عدد!). تیربارچی ما هم که فقط یک نوار فشنگ داشت گفت تیربارم گیر کرده و انا معذور! فکر کنم فقط من و یک نفر دیگر شلیک می کردیم. من سعی می کردم که با دقت شلیک کنم و یک خشاب گلوله شلیک کردم ولی در فاصله بالای 400 متر امکان هدف گیری دقیق دشمنی در حال حرکت نبود و خوشبختانه هیچ کدام به هدف نخورد. فقط آن نصفه خشاب برای من مانده بود که نگه داشتم برای مبادا.
به نظر می آمد که نجفی ها هم مهمات ندارند. همزمان بچه ها بعضی از نفرات لشکر نجف را می بینند که در حال ترک مواضع خود هستند. زره پوش و گروهان عراقی هم تقریبا بدون مانع خاصی وارد خط لشکر نجف شدند. خط لشکر نجف اشرف شکسته بود!.
ما مانده بودیم چه باید کنیم و تمام مقاومت ما باید با همان چند گلوله و نارنجک انجام می شد. در خط نجف هم فعالیتی دیده نمی شد. من با چشم خودم ندیدم ولی دیگران می گفتند که بچه های نجف را با زیرپوش سفید و در اسارت دیدند.
وقتی عراقی ها از خط لشکر نجف گذشتند ما در موضع خودمان ماندیم تا جلوی حمله مستقیم دشمن که حالا در پشت خاکریز بودند را بگیریم و دوستم حسین به همراه حدود 20 نفر به سمت ستون عراقی حرکت کردند تا بتوانند سد حرکت آنها شوند و یا سرعت آنها را که قصد داشتند ما را محاصره کنند کم کنند. بعد از چند دقیقه فرمانده دسته که بچه بابلسر بود سراسیمه خودش را به ما رساند و فریاد زد "هر چه سریعتر موضع را ترک کنید قبل از این که محاصره شویم". ظاهرا حسین و نفراتش که خودش هم از ناحیه پا زخمی شده بود نتوانسته بودند به زره پوشهای عراقی برسند و عراقی ها هم با اجتناب از درگیری مستقیم قصد محاصره منطقه را داشتند.
لحظه های عجیبی بود. ما بدون هیچ دفاع موثری باید موضع را ترک و عقب نشینی می کردیم! هرج و مرج و نگرانی هم در میان ما به وجود آمده بود مخصوصا ترس از اسارت.
به موازات خاکریز شروع به حرکت کردیم تا به بقیه گردان و مخصوصا فرمانده گردان خودمان ملحق شویم. در بین راه فرمانده یکی دیگر از گروهانهای مستقر معترض نفرات ما شد و بچه های ما هم سعی کردند به او بفهمانند که ماندن در این موضع یعنی اسیر شدن و باید سریعا از محاصره خارج شوند. تا لحظه ای که یادم هست این فرمانده قانع نشد. چهره نگران یکی از بسیجیان که در سنگر بود هیچگاه از یادم نمی رود. نمی دانم بر سر این گروهان چه آمد ولی هر کس ماند یا کشته شد و یا اسیر آنهم بدون هیچ مقاومت موثری.
بالاخره به فرمانده گردان و بقیه گردان رسیدیم. این جا بود که پرچم عراق را بر روی یک خاکریز که مثلا قرار بود پشت سر ما باشد دیدیم!. فکر کنم محاصره شده بودیم. البته آرایش عراقی ها هنوز کامل نبود و قادر به حمله مستقیم هم نبودند, ولی ما هم متقابلا قادر به عکسلعمل نبودیم. یک عراقی از آن محل بالا آمد و من هم با چند گلوله محترمانه مجبورش کردم فعلا پایین باشد تا بفهمیم چه کنیم.
فرماده گردان (آقای مهرعلی ابراهیم نژاد) نگاهی به اطراف کرد, بعد از چند لحظه مسیری را به بچه ها نشان داد و گفت "این تنها مسیر باز است و سریعتر از این مسیر حرکت کنید قبل از این که محاصره کامل شود". در واقع این مسیر میدانی باز در فاصله 2 خاکریز بود و البته برادران عراقی هم بر آن اشراف داشتند.
ما شروع به دویدن به سمت خاکریز دوم کردیم که حدود 1000 متر با ما فاصله داشت. گلوله بود که از بیخ گوش ما می گذشت. چند گلوله هم در زیر پای من خورد زمین. نامردها به قصد کشت شلیک می کردند!. آرپی جی هم مرتب می آمد. وقتی به خاکریز اول رسیدیم دیدیم که هنوز باید همین کار را برای رسیدن به خاکریز بعد تکرار کنیم و دوباره روز از نو روزی از نو.
وقتی با آن فلاکت از محاصره خارج شدیم دیگر هیچ سازماندهی نداشتیم و نیروها کاملا پراکنده شده بودند. من نیروها و فرمانده گردان و گروهان خودمان را فقط پس از بازگشت به هفت تپه (مقر لشکر 25) دیدم. مابقی حرکت در میان انفجارات مداوم گلوله های توپ و خمپاره بود و دیدن شهدا و مجروحینی که می ماندند. تانکی که بدون خدمه مانده بود,یک جنگنده F-5 که خلبان تنهای آن با شجاعت به نیروهای دشمن حمله می کرد و 2 فروند هلیکوپتر کبری که به سمت تانکهای دشمن موشک شلیک می کردند.
گروههایی هم که سعی داشتند با سازماندهی مجدد مقاوتی کنند به علت قلت نفرات و سردگمی قادر به کاری نشدند.
وقتی بعد از چند روز دوباره در مقر لشکر جمع شدیم معلوم شد که حداقل یک سوم گروهان ما شهید یا مفقود شده اند و همین تعداد هم مجروح. مابقی هم که ظاهرا سالم بودند شیمیایی شده بودند. فقط من و چند نفر دیگر سالم بودیم.
چند نفر از بچه ها در خط اول شهید شده بودند و یکی از آنها در زیر آوار سنگر با ندای یاحسین مدفون شد. تعدادی هم در حین عقب نشینی در آن میدان باز گلوله خورده بودن و مفقود شدند. 2 تا از پاسدار وظیفه های ما (کسانی که خدمت سربازی خود را در سپاه انجام می دادند) هم که سعی کرده بودند زودتر از بقیه منطقه را ترک کنند و از دیگران جدا شدند مفقود شدند. فرمانده گردان ما چند گلوله از ناحیه کتف و دست خورد و با زحمت خودش را نجات داد. فرمانده گروهان ما شیمیایی و دوستم حسین هم از پا ترکش خورد. تمام نیروهایی هم که به موقع سعی نکردند از محاصره خارج شوند اسیر یا شهید شدند.
هیچگاه نفهمیدیم که قصور در مهمات رسانی به نیروها از جانب چه کسانی بود و چرا با این که تحرکات دشمن در این منطقه مشهود بود هیچ اقدام موثری در تقویت و آماده سازی خطوط مقدم انجام نشد؟بعدها یکی از دوستان ما در اطلاعات و عملیات گفت که ما حداقل از 2 هفته قبل از این حمله گزارش تحرکات وسیع دشمن را داده بودیم.
بی مسئولیتی کسی که پشت بیسیم به ما گفت "سهمیه مهمات خود را 2 هفته پیش گرفته اید" و یا "صبر کنید از هفت تپه نیرو بیاید" شگفت آور بود, ظاهرا باید به عراقی ها می گفتیم لطف کنید وقتی ما سهمیه مهمات گرفتیم حمله کنید!.
آموزش ضعیف نفرات مانند آرپی جی زن و تیربارچی ما هم از واقعیات تلخ جنگ بود. نفراتی که در عین آموزش ضعیف به تدریج انگیزه های خود را هم از دست می دادند.
زمانی که در مورد بازپس دهی فاو هم برایتان بنویسم خواهید دید که این حوادث زیاد هم اتفاقی نبوده.
به نظر من در شلمچه دفاعی نشد و این فقط بازپس دهی شلمچه به روش آبرومند از نوع جمهوری اسلامی بود. این وسط عده ای قربانی شدند تا فقط حفظ ظاهر شود, به همین سادگی!. حکومتی که سالها نعره جنگ جنگ تا پیروزی سر داده بود اکنون باید راهی محترمانه برای برون رفت از این وضعیت پیدا می کرد. همان روشی که امروز در مذاکرات پیروزمند هسته ای می بینیم!. همان پیروزیهایی که همیشه ادعای آن را می کنیم.
پی نوشت:
1-دوستان ارزشی که احیانا اگر به من فحش ندهند حتما به موسوی به عنوان نخست وزیر زمان جنگ فحش خواهند داد یادشان باشد که فرمانده جنگ آقای رفسنجانی بود و فرمانده سپاه هم آقای رضایی. البته رهبر محبوب دوستان (خامنه ای) هم آن موقع رییس جمهور بود و رهبر افسانه ای آن زمان (خمینی) هم که رهبر بود و موسوی نقشی در تصمیم گیریهای نظامی نداشت. حتی گاهی معترض بود که چرا هاشمی بعضی کارها را بدون اطلاع من انجام می دهد؟ پس قبل از این که فقط به موسوی فحش دهید و به دلیل خیانت متهمش کنید چند ثانیه فکر کنید (ولی هر چه دوست داشتید به هاشمی و رضایی فحش دهید, اصلا این پست را نوشتم برای همین!).
2- اگر من از ترس فرار یا عقب نشینی کرده بودم شاید امروز عذاب وجدان داشتم, ولی تا لحظه ای که به ما دستور ندادند در موضع خود ماندیم با اینکه مهماتی نداشتیم و می دانستیم در حال محاصره شدن هستیم.
3- دلیل این که گروهان های ما در کنار هم نبود این بود که هر کدام با فاصله جایگزین گروهان های قبلی در خط مقدم شده بودند و برای همین الزاما در یک ردیف و کنار هم نبودیم.
4- من در آن زمان 15 سال داشتم ولی هیکل من مثل 20 ساله ها بود. همین طور که حالا هم 36 سال دارم ولی باز مثل 20 ساله ها هستم!
Sunday، November 15، 2009
خدایا مرا به خاطر کودکیم ببخش
من و دوستانم هم که سرمان برای وحدت درد می کرد رفتیم پیش اینها نشستیم. کنار من نوجوانی بود که فکر کنم لباس سفید پوشیده بود. به زحمت سرش را بالا می آورد و به اطراف نگاه می کرد.در تمام مدت زمان خطبه ها تنها 2 جمله از من پرسید, همان طور که سرش پایین بود اول پرسید "شما این جا پاسدار هم دارید؟" گفتم آره و با اشاره پاسدارانی که در محل حاظر بودند را نشان دادم. این بار پرسید "نمی ترسید؟", خیلی تعجب کردم و چند دقیقه وقت صرف کردم تا توضیح دهم پاسدار ترس ندارد!.
من آن روز درد و ترس آن نوجوان را نفهمیدم. خدایا مرا ببخش. مرا به خاطر کودکیم ببخش.