Sunday، February 07، 2010

برای تباهی درد

از دیدن کامنتی که تباهی درد در سی باکس من گذاشته بود شدیدا شوکه شدم. ایشان ۲۸ ساعت در بازداشت وزارت اطلاعات بوده.
نمی دانم چه وقت این کابوسها تمام می شود اما تمام می شود چون هر چیزی که آغازی دارد پایانی هم دارد.
بسیار دردناک است که کسانی مثل تباهی درد در این مملکت آزار می بینند و اوباشی مانند همین محمد علی ابراهیمی که بعید می دانم در جایی بهتر از یک طویله رشد کرده باشد و نه سواد دارد و نه ادب و نه سر سوزنی شرف و مهین پرستی در این مملکت با ساندیسی جولان می دهند و برای دیگران گاز می گیرند و جفتک می زنند.
از روز اول در نمایه وبلاگم گفتم حکومت اوباش و امروز بعد از ۸ ماه احساس می کنم حتی کلمه اوباش هم برای توصیف این وضعیت کافی نیست.
اما این حکومت به دلیل این که نافش به همین اوباش بسته شده و اوباش هم جز خرابی و نابودی هنری ندارند از هم خواهد پاشید.
جهالت دوامی ندارد و ناچار به فنا است فقط ایرادش این است که تا قبل از نابودی آسیب می زند و متاسفانه از آسیب جاهلین گریزی نیست.
البته سرنوشت پادوهایی مثل همین جناب ابراهیمی هم همیشه سرنوشت غم انگیزی است. این گروه همیشه آلت دست هستند و هیچ ارزشی ندارند جز سرباز پیاده و فدایی, ولی به هر حال این خاصیت جهل است و فنا تاوان نادانی است.

Saturday، February 06، 2010

فرق دشمن و دولت

در فرهنگ ما کلماتی مانند ابن الوقت و نان به نرخ روز خور را زیاد شنیده ایم. اینها گروهی هستند که تنها به منافع لحظه ای خود فکر می کنند و معمولا کاری به آینده ندارند. برای مثال مسئول ایمنی یک گروه صنعتی را در نظر بگیرید که با خرید لوازم ارزان قیمت پولی (که شاید زیاد هم نباشد) به جیب می زند ولی زندگی کارگران زیادی را به خطر می اندازد و حتی با دیدن مرگ یک کارگر هم وجدانش تکان نمی خورد.
همین طور نگاه به تاریخ نشان می دهد همواره پس از اشغال هر کشوری توسط قوای بیگانه گروهی هستند که با اشغالگران همکاری کنند و هیچگاه اشغالگران از این لحاظ دچار کمبود نشده اند!.
یا تصور کنید رسانه میلی که به راحتی دروغ بافی کرده و یا یک قاضی که به راحتی بیگناهی را به پای چوبه دار می فرستد.
اگر چه ظاهر عمل اینها متفاوت است ولی نیروی محرک همه اینها یکی است و آنهم به دست آوردن منفعت در کوتاهترین زمان و راحت ترین راه است بدون توجه به این که این منفعت طلبی ها موجب ضربه به کل جامعه شده و یا حتی خود فرد سود جو معلوم نیست فردایش چه شود.

از نظر من هیچ فرقی بین حاکمیت قوای بیگانه و این گروه بر کشور نیست. هر دو گروه به فکر چپاول بوده و کاری به فردای این مملکت ندارند. هر دو حکومت اقلیتی منسجم و مسلح بر اکثریتی معمولا غیر منسجم است. هر دو به روش انگلی زنگی کرده و هر دو مخالفت ها را به شدت سرکوب می کنند.
آنچه ما امروز به اسم دولت می شناسیم فرقی با حاکمیت گروهی بیگانه ندارد و تنها فرق آن این است که اشغالگران در کشورهایی متفاوت به دنیا آمده اند.
حاکمیت زمانی ملی و ایرانی است که به فکر منافع دراز مدت کشور باشد و هر گروهی که جیبشان را پر کنند و زندگی انگلی داشته باشند فرقی با بیگانه ندارند.
سالهاست ما را از سلطه بیگانگان می ترسانند ولی این سلطه دیرزمانی است که اتفاق افتاده و فقط تفاوت در نوع پاسپورت اشغالگران است. من همیشه از کلماتی مانند خودی و بیگانه خنده ام گرفته و از نظر من هموطن فرصت طلب فرقی با بیگانه ندارد. اگر کشور ما به اشغال بیگانه در می آمد این به ظاهر هموطنان خودی اولین کسانی بودند که داوطلب خدمت در حکومت بیگانه ساخته می شدند.

به نظر شما اگر کشور ما به دست بیگانگان اشغال شده بود الان امثال قاضی مرتضوی و صلواتی ها و یا برادران فالس نیوز و یا همین وبلاگ نویسان مکتبی! و تازه بسیجی ها و از همه مهمتر محمود جان به چه کاری مشغول بودند؟

پی نوشت:
در پاسخ به کسانی که زود و دستپاچه خواهند گفت خودت که الان در ایران نیستی و داری به کشورهای بیگانه خدمت می کنی بگم بنده هم همان کاری را می کنم که پروفسور مولانا این فیلسوف ولایت پذیر تمام قرون و اعصار در حال انجام دادن بوده و هست!!.
تا وقتی هم در ایران بودم هیچگاه برای پیشرفت کاری نکردم که به ضرر جمع و یا کارگران زیر دست من باشه و شاهد او هم اینه که پس از 12 سال کار هنوز همون جایی هستم که در آغاز کارم بودم و اگر چه تا مدیر عامل اداره هم منو دوست داره و رییس اداره هم با من صبحانه می خوره ولی هیچ پست بالاتری به من نمی دادند چون حاضر نبودم به خاطر منفعت مثلا کارگری را به خطر بیاندازم.

Friday، February 05، 2010

جنایت جنایت می آورد

وقتی دستت به اولین خون آلوده شد دیگر قدم به راه بی بازگشت گذاشته ای. باید بکشی و بکشی تا کشته نشوی.
کسی که به دست تو کشته می شود به آرامش ابدی خواهد رسید ولی تو دیگر آرامشی نخواهی داشت,
و باز هم باید بکشی و بکشی.
اگر کشتی باخته ای و آرامش تو را آنکه کشتی به یغما خواهد برد.
پس قبل از نوشتن حکم اعدام, یا کشیدن صندلی از زیر پای کسی لحظه ای اندیشه کن.
قبل از کشیدن ماشه اسلحه اندیشه کن چون گلوله ای که رفت هیچگاه باز نخواهد گشت و آرامش تو هم به سرعت همان گلوله خواهد رفت.
ورود به راهی بی بازگشت و دردناک که فقط به چرخش قلم یا فشردن ماشه ای بند است.

Wednesday، February 03، 2010

بسیجی دوران جنگ, بسیجی دوران اخراجی ها

بسیجی های دوران جنگ و دهه اول انقلاب همه انسانهایی معمولی بودند که گاهی قهرمان می شدند و گاهی هم موجودی پلید. پلیدی ها بود اما زیاد نبود و پسندیده هم نبود و شاید روزی آنها را هم تعریف کردم. بیشتر انسانهای معمولی بودند که در حوادث آبدیده می شدند. به یاد دارم دوستی به نام رضا که ابتدای اعزام به جبهه به دنبال خطرناک ترین عمل موجود می گشت و دوست داشت تیربارچی دوشکا شود چون تصور می کرد هواپیما ابتدا به دوشکا حمله می کند!. در نهایت در واحد مینی کاتیوشا مشغول شد و او و دوستانش بودند که روزی در زیر آتش شدید و زمین گیر کننده دشمن تصمیم گرفتند به نوبت از سنگر بیرون رفته و هر کدام تا زمان شهادت به شلیک ادامه دهند و نفر بعدی جایشان را بگیرد و تنها با دستور مستقیم فرمانده و رسیدن نیروهای عراقی به حدود ۵۰ متری آنها راضی به عقب نشینی شدند.

اگر چه روزگار به این نسل فهماند که هر چند در دل صادق بوده اند اما در عمل جاده افتخار را به اشتباه رفته اند و ادامه دهنده جنگی شدند که تنها ۲ سال اول آن حق بود و ۶ سال ادامه آن فریب بزرگی بیش نبود. در طی این سالها همواره از خودم پرسیده ام چگونه ملتی اینگونه به سراشیبی سقوط می افتد؟ به هر حال هر چه بوده بسیجی های آن دوره اگر نگوییم همه اما اکثریت انسانهای با شرفی بودند و قصدشان دفاع از کشور و دینشان بود.

اما بسیجی های امروز...
روزهای اولی که به سراغ وبلاگ نویسان بسیجی رفتم دیدم به به! یکی اسمش تخریبچی هستش, یکی دیگر خط شکن, یکی نیروی ویژه مقاومت, یکی برجک پرون!. سعی می کردم بحث را با این مقدمه که بله بنده هم روزی رزمنده بودم شروع کنم که واکنشهای اولیه بسیار خنده دار بود و همه می گفتند برو بابا تو که اون وقت اصلا دنیا هم نیامده بودی! تازه فهمیدم این برادران همه در سنین حدود بیست هستند و بسیاری پس از جنگ به دنیا آمده اند. از همه خنده دار تر کسی بود که به من می گفت پدر من رزمنده بوده و پدر تو رزمنده نبوده!!!. گفتم آی کیو من خودم رزمنده بوده ام به بابای من چیکار داری؟
دوران سختی بود به خدا. به یکی باید می فهماندی که شلمچه فقط کربلای پنج نیست. به دیگری باید می فهماندی به عملیاتی که در آن چند قایق با استینگر به هلیکوپتری حمله ور می شوند دیگر استشهادی نمی گویند و خود عملیات رزمی است. به یکی دیگر باید حالی می کردی پرنده جاسوسی نورانی نیست!. یکی دیگر فرق شلمچه و هویزه را نمی دانست. به یکی دیگر باید می فهماندی کسی که در خیابان کشته شده و جسدش هم به سرعت جابجا شده دیگر بی معنی است که بگویی از کدام جهت تیر خورده و این کار غیر ممکنی است.
اما چشم نخوره ادعای اینها چشم دنیا را کور کرده و فکر کنم استفاده از باطوم را خوب بلد هستند!!!.

آقایان جوجه بسیجی تازه به دوران رسیده از این جا روی سخن من با شماست
جنگ فیلم اخراجی ها نیست. رزمندگان آن روز هم مانند فیلم اخراجی ها مشتی لات و دزد و عملی نبودند. میان ما از روستایی تا دانشجو وغیره هم بود. هدف ما هم دفاع از شرافت و ناموسمان بود. آن وقت امثال دهنمکی و عزیز جعفری ها اصلا اسمی نداشتند و دهنمکی شهرتش را در خیابان و سرکوب مردم به دست آورد نه در میدان جنگ هر چند که سابقه جبهه دارد (بعد از دیدن فیلم اخراجی ها به این هم شک کردم که اصلا این آقا جنگ را دیده یا نه). اخراجی ها حدیث نفس برادر دهنمکی است و ربطی به واقعیات جنگ ندارد.
اما شما چه غلطی می کنید؟ به ناموس مردم تجاوز می کنید و مردم را در خیابان می کشید که چه چیز را حفظ کنید؟ مگر غیر از شرافت و آزادی چیز بالاتری هم وجود دارد که شرافت و آزادی را به باد می دهید؟
راه شرافت و افتخار این راهی نیست که شما می روید.
راه شرافت و افتخار از میان خیابان و سرکوب مردم نمی گذرد. شرافت با شلیک گلوله به دختر بچه ها به دست نمی آید. ترا به هر چه اعتقاد دارید چند دقیقه هم فکر کنید. به خدا وجدان ما بسیجیان نسل گذشته به اندازه کافی ناراحت است و شما با این گند کاریها روز خوش را از ما گرفته اید. بگذارید با افسوس خودمان سر کنیم و شما دیگر برای بسیج شهرت اضافه درست نکنید. به حرفهای مشتی انگل که مردم را کافر حربی می خوانند و شما را تحریک و تحمیق می کنند تا مردم را بکشید و سرکوب کنید توجه نکنید و اسم خودتان را در تاریخ اینگونه ثبت نکنید.
بسیج نیروی مردمی است برای دفاع از کشور و ایستادن این نیرو مقابل مردم بی معنی است و آنرا از مفهوم تهی می کند. همان اتفاقی که امروز افتاده و دیگر عملا چیزی به اسم بسیج وجود ندارد.

پی نوشت:
من منکر اشتباهات بسیج دوران خمینی نیستم. به یاد دارم یکی از بسیجیانی که از سر تفریح یک خشاب گلوله رسام (گلوله ای فسفری که در حین حرکت نور افشانی کرده و برای تصحیح مسیر گلوله در شب می باشد) در بدن یک عراقی اسیر بدبخت خالی کرد و جنازه آن بیچاره آتش گرفت و خود این بسیجی در شلمچه مفقود و در نهایت استخوانهایش به دست خانواده اش رسید. از این جانوران هم بود اما کم بود.
در جواب کسانی هم که خواهند گفت دل بسیجیان آن روز هنوز با این نظام است بگویم اگر فقط ۱۰٪ بسیجیان آن روز مخالف جنبش سبز بودند و به خیابان ها می آمدند تا حالا کار این جنبش تمام شده بود و بخشی از جنبش سبز فرزندان همان رزمندگان دیروز هستند.

Monday، February 01، 2010

مکتب انسان سازی یا خائن پروری؟

دلخوش نباشيد كه مسكن فقط بسازيم ،آب و برق را مجانى مى‌كنيم براى طبقه مستمند، اتوبوس را مجانى مى كنيم براى طبقه مستمند، دلخوش به اين مقدار نباشيد، معنويات شما را، روحيات شما را عـظمت مـى دهيم. (از جملات معروف خمینی)
نه خیر اصلا نمی خواهم در مورد آب و برق مجانی صحبت کنم بلکه منظورم همان وعده عظمت معنویات است یا به قول بعضی ها مکتب انسان سازی و این کار را می خواهم با مقایسه دوران پیامبر و دوران کنونی انجام دهم.
همان طور که آقایان ادعا دارند پس از فوت پیامبر تنها چهار نفر یعنی ابوذر, سلمان, طلحه و زبیر به دفاع از خلافت علی برخواستند و جالب است که همان طلحه و زبیر هم روزگاری بر علی شوریدند و شمشیر کشیدند.
فحاشیهای شیعیان به عایشه همسر پیامبر یا همان ام المومنین و ابوبکر و عمر که هر دو از یاران نزدیک پیامبر بودند هم بر همه آشکار است و نیازی به اثبات ندارد.
حال اگر فرض شیعیان را صحیح بگیریم ناچار به این نتیجه می رسیم که پیامبر اسلام که از نظر مسلمانان برترین انسان خلقت است و آمده تا بشریت را به راه راست هدایت کند حتی نتوانسته کسی که در خانه خودش بوده و از ۹ سالگی هم همدم او و همسر محبوبش بوده را حداقل اینقدر تربیت کند که به محاربه با علی برنخیزد. تربیت جامعه اسلامی توسط پیامبر اسلام به قدری فاجعه بار بوده که پس از مرگ پیامبر با وجودی که شیعیان ادعا می کنند پیامبر در غدیر خم بر ولایت علی صحه گذاشته تنها ۴ نفر از علی دفاع می کنند و به ادعای شیعیان یکی از بزرگترین انحرافات اسلام اتفاق می افتد (از همان ۴ نفر ۲ نفر هم بعدا مخالف علی شدند).
برگردیم به زمان معاصر. خمینی هم داستانی شبیه به این دارد و نگاه کنیم از زمانی که خمینی مکتب انسان سازی خود را به راه انداخت تا امروز چند نفر به خیانت متهم شده اند و کار به جایی رسیده که بیت خمینی هم از این تهمت ها مصون نیست و به حسینیه جماران هم حمله می شود. تصور کنید که نخست وزیر محبوب خمینی در کمتر از چند ساعت می شود عامل فراماسون و بقیه هم بمانند.
نگاهی کنید به لیست طولانی صادق قطب زاده ها و بنی صدر ها و تا امروز حجاریان ها و موسوی و کروبی.
ما همیشه یا دعوای حق و باطل داریم و یا باطل با باطل و عقلانی نیست فکر کنیم که حق هم با حق به جدال برمی خیزد. پس یا علی حق بوده و یا عایشه و یا هر دو باطل بوده اند. به همین نسبت خمینی و خامنه ای و مخالفانی که زمانی در همین سیستم و با آنها بوده اند.

سوال اینست که مشکل کجاست؟
اگر مشکل از ذات آدمی است و دست پرورده پیامبر هم در نهایت به روی علی شمشیر می کشد و تربیت پیامبر هم بر آن تاثیری ندارد, پس خدا انسان را اینگونه خلق کرده و اساسا دستگاه خلقت و عدالت زیر سوال می رود و معلوم نیست خدا اصلا برای چه پیامبران را برای اصلاح مخلوقاتی فرستاده که از اساس قابل اصلاح نیستند و اگر هم عده ای قابل اصلاح هستند خدا بر چه اساس گروهی را از کودکی غیر قابل هدایت آفریده؟.
اگر هم ذات انسان اینگونه نیست پس مشکل از این مکتب انسان سازی است که حتی در خانه پیامبر آن هم جذابیتی ندارد. توجه کنید که بعضی از امامان هم توسط همسرانشان کشته شدند (من که اینقدر بد هستم همسرم جانش را برای من می دهد, عجیب است که امامی توسط همسرش کشته می شود!).
البته این طرف قضیه هم دست پروردگان وفادار و هنوز خائن نشده! این مکتب انسان سازی هستند که مهم ترین اصل آنها گذر از احکام دینی برای حفظ حکومت دینی است (که همین حکومت دینی برای اجرا و حفظ احکام دینی است و پیدا کنید پرتقال فروش را!).
اگر هم فکر کنیم کسانی که خائن شدند مجذوب دنیا و مادیات مثلا غرب یا هر چیز دیگر شدند باید گفت حتی پیامبر هم قادر نبود لذات معنویت و روحانیت را به دختری که از کودکی نزدش بود نشان دهد و بسیاری از یاران نزدیک و مردم زمان او هم جذب معنویت پیامبر نشده بودند.
اگر پیامبر چنین بود دیگر تکلیف خمینی و انقلاب خائن پرورش معلوم است و عجیب نیست امروز به زحمت می توانید کسی از نسل اول انقلاب پیدا کنید که نام نیک داشته باشد. حالا یا مردم به آنها فحش می دهند و یا خود حکومت مرتب آبرویشان را می برد. اگر حرفهایی که در جامعه از طرف مردم و یا حکومت به هاشمی نسبت داده می شود را باور کنیم و به یاد بیاوریم ایشان فرمانده جنگ و از نزدیک ترین یاران خمینی بوده به راحتی شکست این مکتب انسان سازی و دروغین بودن وعده خمینی را درک می کنیم.

به نظر من خیانت خمینی تنها دروغ آب و برق مجانی نبود بلکه خیانت و دروغ بزرگتر همین وعده ارتقای معنویات بود که در عمل به سقوط اخلاقیات منجر شد و امروز دست پروده های این مکتب انسان سازی دستشان به جان و مال و ناموس این مملکت دراز شده.

پی نوشت:
۱- چه علی را حق بدانیم و چه عایشه هر دو حالت نشان از ناکارآمدی دستگاه انسان سازی اسلام است زیرا هردو اینها را مستقیما پیامبر اسلام تربیت و بزرگ کرده.
۲- نظر من را بخواهید تمام ادعای دستگاه انسان سازی اسلامی و اخلاقیات آن حرف مفت است و تنها هدف آن استیلا بر انسانها و زندگی انگلی است. حال یک روز محمد با این حربه بر مردم حکومت می کند و روز دیگر امثال خمینی و خامنه ای.
۳- من سعی کردم تنها با حقایقی غیر قابل انکار که هر روز از بام تا شام در گوش ملت خوانده می شود ناکارآمدی این مکتب به اصطلاح انسان سازی را نشان دهم و اگر بخواهیم جنایتهای دست پروردگان این مکتب را در طول تاریخ فهرست کنیم و از مظلومیت انسانهایی که در زیر فشار توحش نابود شدند و آزادی و شرفشان به یغما رفت صحبت کنیم مثنوی هفتاد من کاغذ می شود.
۴- نمی دانم چرا وقتی پیامبران از پس تربیت خانواده خود هم بر نمی آیند خداوند باز انسانها را به جهنم می فرستد و قدری در خلقتش تامل نمی کند؟

Sunday، January 31، 2010

انفجار ما انقلاب نور بود !

تصور کنید انقلابی را که توسط یکی از زعمای امام زمان به پیروزی رسید و به دست یکی دیگر از زعمای همین امام زمان رهبری می شود (این زعما هم از اکتشافات و اختراعات جدید جمهوری! اسلامی! است).
حال پس از 30 سال و از 5 نفر رییس جمهور آن 3 نفر معلوم شده خائن به اسلام و انقلاب بوده اند (بنی صدر, هاشمی, خاتمی) و 2 نفر دیگر یکی عمرش کفاف نداد خیانت کند (رجایی) , یکی خود رهبر است و کی جرات دارد بگوید خیانت کرد!. شاید بپرسید پس محمود جان چه شد؟ توجه کنید در مورد رییس جمهورهای منتخب مردم حرف می زنم و انتصابی ها باشد برای بعد.
یکی از معاونت های مهم وزارت اطلاعات آن (سعید امامی) جاسوس اسرائیل شد.
تقریبا تمام کسانی که دوره های قبل آدمهای مهمی بودند محاکمه شدند.
روسای چندین دوره مجلس آن هم یا خائن شدند و یا مال اندوز (کروبی و ناطق نوری).
بنده نمی توانم حساب کنم چند نفر مثل صادق قطب زاده ها آن اوایل خائن و اعدام شدند.
به قول رییس دولت فعلی در کشور کلی مافیای اقتصادی و نفتی داریم که باید دستشان کوتاه شود.
اقلیت های ما هم مثل بهایی ها و یهودی ها همه نافشان به بیلدربرگ و استکبار متصل است.
روزنامه ها را باز می کنی تا صفحه ماقبل آخر خبر بدبختی و فساد است و در صفحه آخر نتیجه می گیرند در یکی از کشورهای مهم, آزاد و مرفه دنیا هستیم!.
رتبه اول تصادف جاده ای.
رتبه بالا در فساد اداری.
رتبه دوم اعدام بعد از چین با نمی دانم چند برابر جمعیت ما.
رکود اقتصادی.
تورم.
سومین پول بی ارزش دنیا.
کم ارزش ترین گذرنامه دنیا.
بالاترین رتبه فرار مغزها.
و غیره.... (خودتان بروید بقیه را پیدا کنید, من بیکار نیستم, اگر بخواهم همه را ردیف کنم 30 سال دیگر وقت می خواهد).

و اما برویم سراغ قطره پر لیوان! (زندگی شیرین می شود! یادتان هست این جمله مال کدام سریال بود؟) .

اما ما قرار است امام زمان ظاهر کنیم.
و قرار است پیشرفته ترین کشور منطقه باشیم.
و آزادی در کشور ما با 0.004% تولرانس مطلق است.
و صنایع نظامی و غیر نظامی پیشرفته داریم.
و آن دموکراسی و آزادی و رفاه که در غرب است آن نیست که فکر می کنید و این دموکراسی و رفاه و آزادی ما این نیست که می بینید!.
20 سال دیگر لطفا صبر کنید کومبزه با خیار میاد!.
خلاصه آن آنی نیست که آنجاست و این اینی نیست که اینجاست....
(صدای ماشین آمبولانس و اعزام نویسنده این سطور به بیمارستان روانی در حالی که چپ و راست به نویسنده آمپول آرام بخش تزریق می شود و دست و پای نویسنده هم به سختی بسته شده).

پی نوشت:
این حرفها مال بنده یا عمه بنده نیست و حرف خود برادران است.
چو عیبش گفتی 2 تا هنر هم براش بساز گناه داره طفلک!.
تو را به خدا همین پیشرفتهای نظام ما دلیل کافی برای تغییر آن نیست؟

Thursday، January 28، 2010

کاپیتولاسیون به سبک روسی

بعد از پرچم ایران با رنگهای پرچم کشور روسیه پشت سر برادر محمود این بار کاپیتولاسیون به سبک روسی:

آقای نخجوانی همچنین در باره حادثه هوایی اخیر در فرودگاه مشهد، خطای خلبان را علت حادثه عنوان کرده و گفته، با توجه به این که خلبان هواپیمای توپولف ۱۵۴ روسی است، ایران نمی تواند مقررات خود را در مورد او اجرا کند و تنها قضیه را به روسیه اعلام خواهد کرد.

فراموش نشود این هواپیما در مالکیت ایران بوده و آقای خلبان روس هم در ایران مشغول به کار بوده. فکر کنم برادران آمریکایی هم که در ایران قبل از انقلاب مشغول به کار بودند داستانشان مثل همین بوده. اگر فرقی دارد لطف کنید بگویید ما هم بدانیم.

Wednesday، January 27، 2010

آزادی و باز هم آزادی

فکر می کنم لازم است در مورد جمله آزادی از درون می جوشد کمی بیشتر توضیح دهم.
یک مثال ساده می زنم.
تصور کنید با چند نفر از دوستان به یک سفر تفریحی رفته اید. در این حالت شما خودتان بخشی از گروه می دانید و به خوتان حق می دهید با دیگران تبادل نظر کنید و در تصمیم گیری برای این حرکت گروهی شریک باشید البته شاید کسی به حرف شما هم اعتنا نکند ولی شما نظر دادن را حق خود می دانید.
حالت دیگری را تصور کنیدکه در یک سازمان دولتی هستید. در این حالت به حرف رییس خود عمل می کنید و صرفا بخشی از یک سیستم هستید که به وظایف خود عمل می کنید و نیازی به فکر کردن ندارید و قدرت آن را هم ندارید که در تصمیم گیریها شریک شوید و در عین حال حق نظر دادن و شریک بودن برای شما موضوع مهمی نیست.
حال از خودتان بپرسید رابطه شما با جهانی که در آن زندگی می کنید چیست و از کدام نوع است؟ البته شاید بگویید ما در این جهان قدرت اظهار نظر و تغییر را نداریم و بحث من هم بر اساس میزان قدرت و تاثیر گزاری ما نیست بلکه منظورم میزان حقی است که برای خود قائل هستیم. احساس شما چیست؟ کدام را حق خود می دانید؟ این که مانند حالت اول شما هم بخشی متفکر و تصمیم گیر در گیتی باشید و یا اینکه صرفا خود را عضوی از سیستم با وظایف تعریف شده می دانید؟
باز هم تاکید می کنم قبول دارم که ما عضوی کوچک از جهانی بزرگ هستیم و اندیشه های ما شاید هیچ تاثیری بر محیط ما و یا حتی سرنوشت ما نداشته باشد ولی آیا حق آنرا برای خود قائل هستیم؟
تمام معنی آزادی از درون به همین معنای حق قائل شدن برای خودمان می باشد. شاید ما قدرتی برای تاثیر گزاری بر جهان اطراف را نداشته باشیم ولی محدوده ذهن ما هنوز مال خودمان است و تنها اعتقاد به حق اندیشیدن مرزهای جهان درون ما را تعیین می کند.

پی نوشت:
دوستان به نکته خوبی اشاره کردند و من توضیح کوتاهی می دهم.
منظور من اصلا این نیست که افکار ما در شکل دادن دنیای ما موثر نیست. منظور من این است که حتی اگر فکر کنیم افکار ما موثر نیست نباید خود را از حق اندیشه و نقد محروم کنیم و خود را بخشی از سیستمی عظیم بدانیم و خلاصه نباید بگوییم راضی به رضای تو. منظور من تسلیم نشدن در برابر دنیایی است که بی رحم است و اگر شما فکر نکنید دیگرانی مثل شما برایتان فکر می کنند.

Monday، January 25، 2010

آزادی درون, آزادی برون, در کدام سنگر دفاع می کنیم؟

همه ما اصطلاح دفاع چند لایه را شنیده ایم. وقتی می خواهید دفاع موثری داشته باشید باید آنرا در چند لایه سازماندهی کنید که با شکست احتمالی یک لایه در لایه دیگر به دفاع بپردازیم.
آزادی و همچنین دفاع از آزادی هم به عقیده من چندین لایه دارد. البته من نمی توانم دقیق طبقه بندی کنم ولی می توان به صورت زیر طبقه بندی کرد. من از بیرونی ترین لایه به سمت درونی ترین طبقه بندی می کنم.
  1. آزادیهای سیاسی و اجتماعی مانند انتقاد از حاکمان و مشارکت در اداره جامعه با روشهایی مانند دموکراسی.
  2. آزادیهای فردی مانند حق انتخاب مذهب , پوشش, تغذیه, گرایشهای جنسی و مراودات اجتماعی.
  3. آزادی درون یعنی اجازه دادن به خود برای فکر کردن.
البته من اینطور به ذهنم رسید ولی شاید دوستان بتوانند دقیق تر طبقه بندی کنند.
نکته مهم در این جا این است که هر کدام از این لایه ها می توانند خطوطی برای دفاع از آزادی و یا بر عکس خطوطی برای مبارزه با آزادی باشند.
دشمنان آزادی یا به واقع انگلهایی که دوست دارند از زحمت دیگران ارتزاق کنند همواره در صدد شکستن این خطوط و نفوذ به لایه های درونی آزادی هستند.
به نظر من یکی از دلایلی که آزادی با وجود حداقل 100 سال مبارزه جدی هنوز در جامعه ما نهادینه نشده این است که دشمنان آزادی یا همان انگلها موفق شده اند میدان مبارزه را به درون ذهن و آزادی درونی ما بکشانند.
من بسیار دیده ام کسانی که مشروب می خورند ولی مدعی می شوند برای خواص دارویی آن را می خورند, یا دختران و پسرانی که رابطه برقرار می کنند و وقتی هیجانات فروکش کرد پای نماز نشسته و توبه می کنند.
یا دیده ام کسانی را که سالها در کشورهای آزاد زندگی کرده اند و هر کاری هم می کنند ولی از گوشت خوک می ترسند!.
تمام اینها کاری را انجام می دهند که از آن لذت می برند ولی احساس گناه هم دارند. در واقع انگلها موفق شده اند خطوط مبارزه با آزادی را به درون ذهن و روح ما ببرند. برای مثال هم مشروب خوردن , هم رابطه با جنس مخالف و هم قتل را به عنوان گناه معرفی می کنند و با این مغلطه نیازهای غریزی و لذت ها را با جنایت یک کاسه می کنند.
احساس کاذب گناه در واقع کشاندن خط مقدم مبارزه با آزادی به درون ذهن ماست و تازه بعد از شکستن این خط به خطوط بعدی مبارزه برای آزادی می رسید.
بنابراین هر گاه به مسائل سیاسی گیر بدهید (یعنی آزادی سطح اول) به نحوه پوشش شما گیر می دهند و یا به شما می گویند طرفدار روابط آزاد و مشروب خواری هستید. حال شما برای مبارزه در 2 لایه اول به لایه درونی می رسید و از آنجا که خودتان هم مشروب خوردن و روابط را گناه می دانید شروع می کنید به دست و پا زدن که ثابت کنید تا حالا رابطه آزاد نداشته اید و یا مشروب نخورده اید!.
در واقع دشمن آزادی یا همان انگل عزیز به سادگی شما را از خط مقدم خودش که همان جبهه سیاسی است به جبهه درونتان و خود درگیری عقب می راند و سپس می بینید بانکها ورشکست شده, اوضاع اجتماعی به هم ریخته و انگلهای عزیز در کشورهای خارجی سرمایه گزاری می کنند و شما همچنان داری فکر می کنی سطح رابطه ات با دوست دخترت چه قدر باشد!.
یعنی همان وقت که شما می خواهی ثابت کنی هدفت از اعتراض آزادی جنسی نیست جناب انگل از دختر فراری ها برای خودش حرمسرا درست کرده!.
آزادی در درجه اول از درون انسان می جوشد. اگر در درون خود آزاد نیستی و مثلا نمی توانی به درستی و غلطی عقایدت فکر کنی, یا از چیزی لذت می بری و بدون اینکه به خود یا دیگران آزار برسانی احساس گناه می کنی بدان که دشمن آزادی تمام خطوط ترا شکسته و در آخرین خط دفاعی خودت هستی و بدان که هنوز خیلی کار داری و تا آزادی راه زیادی مانده.

پی نوشت:
منظور من از آزادی, آزادی انجام دادن هر عملی است به شرطی که به دیگران آسیبی نرسانیم و با آسیب رساندن به خود موجب مزاحمت برای دیگران نشویم.
برای مثال مشروب خوردن در حدی که به دیگران ضرری نرساند مشکلی ندارد ولی مست را در هنگام رانندگی باید دستگیر کرد.
تعیین مرزهای آزادی به سادگی امکان پذیر نیست و معتقدم هیچ معیار دقیقی وجود ندارد اما معتقدم آزادی درون نباید هیچ حد و مرزی داشته باشد و آزادی برون باید با نظر اکثریت و بدون تکیه بر قوانین غیر قابل تغییر مانند دین تدوین شود و همیشه راه برای اصلاح آن باز باشد.
می شود در جایی تصویب کرد سیگار کشیدن در اماکن عمومی ممنوع است و در جای دیگر آزاد باشد و این بر اساس نظر و خواسته اکثریت باید باشد. در عین حال امکان دارد در محل اول بعد از مدتی آزاد شود و در محل دوم ممنوع و این هم باز نظر اکثریت و باز بودن باب تغییر بر اساس تغییرات جامعه است.

Saturday، January 23، 2010

کافر (یا همان مومن!) همه را به کیش خود پندارد!

به این خبر از خبر گزاری ایلنا توجه کنید:
ايلنا:رئيس سازمان ملي جوانان از اختصاص يكصد ميليارد ريال براي نشان دادن سرخوردگي جوانان آمريكايي از دولت اوباما خبر داد.
به گزارش خبرنگار ايلنا، مهرداد بذرپاش صبح امروز و در همايش «العزه للغزه» از اختصاص يكصد ميليارد ريال براي نشان دادن سرخوردگي جوانان آمريكايي از دولت اوباما خبر داد و گفت: همچنين يكصد ميليارد ريال ديگر براي نشان دادن مظلوميت جوانان لبناني و فلسطيني در برابر تجاوزات رژيم غاصب صهيونيستي اختصاص مي‌يابد.
وي در اين خصوص توضيح داد: 200 ميليارد ريال اعتبار مذكور به سازمان‌هاي مردم‌نهادي كه در حوزه‌هاي مجازي مذكور فعاليت مي‌كنند اختصاص مي‌يابد.

فرض کنیم 1000 نفر وبلاگ نویس مردمی! در این حوزه داشته باشیم. حساب کنید به هر کدام چه مقدار از این پول می رسد!.
بی دلیل نیست این وبلاگ نویسهای مردمی! مرتب ما را به پول گرفتن متهم می کنند. طفلکی ها حق دارند چون برایشان وبلاگ نویسی مفهوم دیگری هم ندارد.

Thursday، January 21، 2010

هارپ نگو خدا بگو!!!

وقتی در بالاترین از قول کیهان موضوع سلاح هارپ را شنیدم اول فکر کردم دارند با کیهان شوخی می کنند ولی چون آقای شریعتمداری سابقه آن را دارد گفتم خودم نگاهی کنم و یک بار دیگر به من ثابت شد از حسین بازجو و نماینده رهبر در کیهان هر چیزی را می شود انتظار داشت.
فقط یک سوال از برادرانی که عاشق این تخیلات هستند دارم.
از این به بعد اگر زلزله آمد نماز وحشت می خوانید یا مرگ بر آمریکا می گویید؟ یعنی از کجا می فهمید این زلزله در اثر افزایش گناه بوده یا افزایش ثواب؟
البته کسانی که این اراجیف را باور می کنند اساسا فکر نمی کنند و همان حسین بازجو برایشان تعیین می کند زلزله کار خدا بود یا آمریکا‍!.
غم انگیز این است که زلزله ای آمده و مردم زیادی کشته شده اند و کشور از نظم خارج شده و هر احمقی می فهمد که هیچ کشوری نمی تواند به سرعت آمریکا نیروهایش را جابجا کرده و کمک رسانی کند, آنوقت این اوباش پای منقل می نشینند و داستان پردازی می کنند و یک ابله دیگر هم مثل مورالس می گوید آمریکا هاییتی را اشغال کرده!.
یکی نیست بگوید سر سوزنی وجدان داشتن شما را نمی کشد و اگر آمریکا خودش را نمی رساند و نظم را برقرار نمی کرد کدام کشور دیگر قادر به این کار بود و می توانست به این سرعت این حجم نیرو و کمک را به هاییتی بفرستد؟
ارباب شما روسیه این کار را می کرد یا متحدین شما مثل چاوز و مورالس؟
تکلیف مردم بدبخت زلزله زده که دولتشان قادر به حفظ نظم نبوده و نیاز فوری به امکانات اولیه و امنیت داشتند چه بود؟
این دانشمندان چند قاره که این خزعبلات را تایید کرده اند چه کسانی بوده اند؟ شاید منظور شما همان دختر خانم دانشمند هسته ای بوده که در دیگ و قابلمه انرژی هسته ای تولید کرده؟
یعنی واقعا خوانندگان کیهان تا این اندازه ابله هستند؟

Sunday، January 17، 2010

صبر کنید تا پرده ها بالا رود بعد خواهید دید چه خبر است!

پستی در وبلاگ یکی از برادرانی که خیلی هم نسبت به بنده ارادت داشته اند دیدم که حیف بود شما هم نبینید.
http://soookhteh.blogfa.com/post-57.aspx
ظاهر آن را که می بینید خیال می کنید چه مطالب مهمی و چه مدارک محکمی و معلوم شد که موسوی نه تنها خودش که هفت جدش هم فراماسون بوده اند!.
متاسفانه باز بنده فریب خوردم و لینکهای ارائه شده را مطالعه کردم. نمی دانم کتابهای بینش دوران راهنمایی و دبیرستان آن زمان را یادتان هست؟ برای اثبات یک مطلب ۳۹ خط سوال و مقدمه چینی می کردند و در خط چهلم هم می گفتند دیدید ثابت شد؟!!! حالا خواننده هاج و واج که پس کو دلیل؟
برای مثال در مورد سازمان بیلدربرگ کلی مقدمه چینی و کلی داستان بافی که بله اینها دنیا را همین حالا هم کنترل می کنند (البته فقط برادر روسیه ارباب برادران طبق معمول در بیلدربرگ نیست و قرار است به امام زمان کمک کنند!) و آخرش چون آقای سروش جایزه اراسموس گرفته پس مثل شیرین عبادی که از غرب پول گرفته (همان جایزه نوبل) پس این هم با سازمان مخوف! بیلدربرگ ارتباط دارد.

اما چند سوال از دوستان ارزشی:
۱- اگر موسوی قبل از انتخابات نوکر فراماسون ها بود چطور با این همه شورای نگهبان و اطلاعات سپاه و روزنامه کیهان که حتی از داخل اتاق خواب اوباما هم خبر دارد نفهمیدید؟

۲- اگر فقط به فاصله ۳ ساعت بعد از انتخابات فراماسون شد که موسوی از بعد از انتخابات مرتب زیر نظر سازمانهای اطلاعاتی و همچنین مطبوعات است و ایشان جیش هم بکند فرکانس صدای آنرا دارید و چرا نمی گویید ایشان چه ارتباطی با فراماسون دارد؟

۳- اگر صرفا به دلیل این که عقاید ایشان شباهت هایی به فراماسون ها دارد پس ایشان فراماسون است یک نگاه به عقاید خودتان و شباهتهای آن با وهابیت و حتی یهودیت کنید و ببینید شباهت شما به وهابی ها بیشتر است یا شباهت موسوی به فراماسون ها؟

در لینکی دیگر ردپای فراماسونها در نشانه های جنبش سبز پیدا می شود!!! من تا یادم هست نشانه های اسلامی هم پر بوده از مربع و مثلث و مکعب و خلاصه هزار شکل مختلف. برادران یادشان رفته منشا ادیان یهود و مسیحی و اسلام همه یکی است و همان دین ابراهیم است و وقتی منشا یکی باشد نشانه ها هم گاهی مشترک و شبیه می شوند. البته ۲ پوستری که در این لینک نمایش داده می شود را من هیچگاه ندیدم و لطفا اگر کسی دیده به من هم بگوید تا بهتر بتوانم ببینم این مثلثهای مشکوک چیست!

در مقاله ای با عنوان زنگ تاريخ جديد و قوم نشان شده هم قرار بود بفهمیم سران چه ربطی به ماسونها دارند که در نهایت نویسنده دست به دامان دست غیب می شود تا این پرده ها را بالا بزند و معلوم بشود موسوی فراماسون است و باز هم می ماند خواننده انگشت به دهن.

از همه جالب تر آقای پناهیان تازه فهمیده که رنگ سبز از اساس مال فراماسونها بوده و حزب سبز آلمان هم متهم به فراماسونی بودن است (توجه کنید این هم معلوم نیست و هنوز متهم هستند).

من به دوستان ارزشی توصیه می کنم که وقت گرانبهای ما و خودشان را برای اثبات اتهاماتی که خیلی راحت هم می شود ثابت کرد تلف نکنند.
برای مثال موسوی هم چشم دارد و هم دماغ و هم ابرو که فراماسونها هم همه اینها را دارند. تازه جیش هم می کند که این هم با فراماسونها مشترک است. بچه که بوده حداقل ۱۰۰۰ تا مثلث مخصوصا در زمان درس هندسه کشیده (می توانست مثل کردان دایره بکشد!) پس نتیجه می گیریم موسوی فراماسون است. می بینید چه قدر راحت ثابت می شود!!!.
البته برادران خیال می کنند شیعه خانه درست کرده اند و بله موسوی دارد به نفع فراماسونها این شیعه خانه را به آشوب می کشد. در جواب باید گفت آنچه شما درست کرده اید شیره کش خانه است و اتفاقا یکی از بزرگترین مناطق کافر پروری و مسلمانی شما فقط رونق از مسلمانی برده است.

پی نوشت:
در دنیای غرب تا دلتان بخواهد گروههای مختلف فکری و مذهبی وجود دارند که بعضی مثل این فراماسونها سابقه زیادی دارند. جالب است بدانید که نابودی فراماسونها در کنار یهودی ها یکی از اهداف هیتلر بوده. البته من به خوب و بد این گروهها کاری ندارم ولی سوال این است که آیا این گروهها واقعا سازمانهایی مخوف و زیر زمینی هستند؟ به دلیل تفاوت ساختار سیاسی و اجتماعی معمولا ما تصور می کنیم اگر سازمان و تشکیلاتی وجود دارد لاجرم باید مخفی باشد ولی در غرب الزاما چنین نیست.
این برادران ابتدا سعی می کنند از این سازمانها (حالا خوب یا بد) لولو و غول بسازند و سپس با ربط دادن همه چیز به این گروهها زمینه دیگری برای سرکوب آزادیخواهی فراهم کنند.
خیلی خنده دار است که موسوی فقط ظرف چند ساعت بعد از انتخابات فراماسون می شود ولی روسیه جایی در سازمان بیلدربرگ که دنیا را از پشت پرده اداره می کند ندارد!.
سازمان بیلدربرگ در تمام حوادث مثل جنگ فالکلند و تقسیم آلمان (و حتما اتحاد مجدد آن) دست داشته اما نتوانسته خودش را از شر خبرنگاری به نام جیم تاکر که ۳۵ سال است موی دماغ این سازمان شده شده راحت کند و این خبرنگار حسابی پته این سازمان مخوف و جهانی را روی آب ریخته و در روزنامه ها هم چاپ کرده و سازمانی به این مخوفی به اندازه قاضی مرتضوی ما هم عرضه ندارد!.

Wednesday، January 13، 2010

پوشش اسلامی در گذر زمان


این عکس یک تی شرت پیشنهادی در یکی از سایتهایی است که طرحهای آن در طرفداران کودتا بسیار پر طرفدار است.
وقتی این تی شرت را دیدم به یاد سالهای آخر دهه ۶۰ و دوران دبیرستان خودم افتادم. البته من آن زمان یک اصولگرا بودم ولی دانش آموزانی که دوست داشتند تی شرت بپوشند در محیط دبیرستان آنرا زیر یک کاپشن ورزشی یا پیراهن می پوشیدند و تنها در محیط کلاس جرات می کردند تی شرت را بدون پوشش بپوشند. شما اگر این تی شرتی که عکسش را گذاشته ام آن زمان می پوشیدید مثل این بود که امروز خانمی با تاپ و شلوارکی به خیابان بیاید که روی آن نوشته باشد آماده شهادت!!!
دوستانی که سن بالای ۳۳ و ۳۴ دارند حتما آن دوران را به یاد دارند.
البته دوست اصولگرایی که طرح این تی شرت را پیشنهاد داده یقینا فضای آن سالها را درک نکرده.
در واقع اگر این بسیجیان نسل جدید امروزه چنین تی شرتی می تواند بپوشند به خاطر فداکاریها و تحمل فشارها از سوی جوانانی است که زمانی تی شرت پوشیدند و کتک خوردند و تحقیر شدند و اخطار گرفتند تا بالاخره آقایان اصولگرا فهمیدند با پوشیدن تی شرت عرش به فرش نمی آید و کسی دچار لغزش و گناه نمی شود.
اصولگرایان سالها جوانان را زدند و تحقیر کردند تا امروز فرزندانشان شکل همان جوانان آنروز شوند!!!.
بیست سال دیگر که بگذرد همین بسیجی ها را خواهید دید که مدل موهایشان مثل ساسی مانکن شده و دخترانشان هم همه چکمه می پوشند و لباس تنگ و نازک دارند و فقط روسری بر سر دارند! (البته ظاهرا چکمه پوشی و آرایشهای بقول اینها آنچنانی همین الان هم شروع شده و در راهپیمایی های طرفداران کودتا دیده می شوند!).
طنز مطلب این است که نحوه پوشش همه جامعه به مرور زمان تغییر می کند فقط فرقش این است که مردم عادی تغییر می کنند ولی اصولگرایان همیشه با تاخییر تغییر می کنند و مثل صفی می ماند که همه جلو می روند ولی پشت سری ها برای جلوی صف سنگ پرتاب می کنند و توهین می کنند!.
فکر کنم آنتونی رابینز بود که گفت: "ما زمانی به عقاید امروز خود خواهیم خندید پس چه بهتر که همین امروز به عقاید خود بخندیم".

پی نوشت:
عکس را از سایت دوئل گرفتم.
اگر چه ربطی به این پست ندارد ولی مشاهده یکی از مزدوران حزب الله به نام ابوناصر (دستیار حسین منیف اشمر) در محل ترور دکتر مسعود علی محمدی بسیار سوال برانگیز است و یکی نیست بگوید به تو چه ربطی دارد که اینجا هستی؟ شاید هم به ایشان خیلی ربط داشته و شاید هم داشت به خودش به خاطر دست گلی که به آب داده آفرین می گفت!!!.
http://www.farsnews.net/plarg.php?nn=M591500.jpg
کسی که مقابل نیسان آبی رنگ در عکس مشاهده می شود همان ابوناصر است.
با اسم حسین منیف اشمر جستجتو کنید تا اطلاعات بیشتری به دست بیاورید.

Sunday، January 10، 2010

دستگیری و ضرب و شتم مادران داغدار

هرچه فکر کردم نتوانستم آنچه سزاوار این حرکت حقیر کودتاچیان است بنویسم.
نمی دانم مامورانی که این مادران را کشان کشان می بردند و می زدند چه فکر می کردند و چه احساسی داشتند؟
متحیرم که ماموران ما تا این اندازه دچار سقوط اخلاقی شده اند.
نمی دانم این ماموران شب که به حانه می روند به خانواده خود چه می گویند؟
کجای تاریخ ایران با مادران داغدار چنین کردند؟
این است مملکتی که در آن داعیه هموار کردن راه ظهور امام زمان را دارند و به قول آن دلقک حسن عباسی زمینه های ظهور هم فراهم شده!!!.
این امام زمان شما مگر کیست که شما سربازان آن هستید؟
چنگیز, تیمور, هیتلر, ضحاک و خونخواران عالم شما در نیایید که امام زمان اینها می خواهد ظهور کند.

پی نوشت:
یادتان هست همین روزنامه ها و صدا و سیمای ما برای سیدنی شیهان مادر یکی از کشته های جنگ عراق چه سر و صدایی به راه انداختند؟
بله مادر اگر آمریکایی باشد مادر است و مادر ایرانی هم ظاهرا از نظر اینها دشمن خداست و بهشت فقط زیر پای مادر آمریکایی است.
می بینید که اخلاق, حجاب, مادر داغدار و دین و خلاصه همه چیز برای اینها جنبه کاربردی دارد و هیچ چیزی برای اینها مفهوم و ارزش ندارد مگر این که به نفعشان باشد.
این لینکها را هم ببینید بد نیست:
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8504130083
http://www.hamshahrionline.ir/HAMNEWS/1384/840607/world/_siasatw.htm

Wednesday، January 06، 2010

افکار آشفته

داشتم فکر می کردم میون این همه تکنولوژی چرا اینها عاشق چیزهایی مثل تکنولوژی هسته ای و شبیه سازی هستن (در مورد شبیه سازی یا همان کلونینگ چند لینک در پی نوشت گذاشتم)؟
شاید به نظر شما بدبینی بیش از حد باشه ولی تصور کنید حکومت اقلیتی که با پول نفت از لحاظ اقتصادی به ملت نیازی نداره و بر عکس مردم به اون نیاز دارن.
و تصور کنید حکومتی که با داشتن سلاح هسته ای از خطر حمله خارجی بیمه می شه و حتی آمریکا هم ریسک وارد شدن به جنگ و شروع یک نزاع هسته ای با آن را نخواهد کرد.
حالا این حکومت فقط یک مشکل دارد و آن هم مردم کشور هستن که این حکومت اقلیت نیازی به آنها نخواهد داشت و بیشتر از حمال و عمله به کار این حکومت نخواهند آمد!.
بنابراین اگر روزی دیگر مثل عاشورا این بار هزاران نفر را دیدید که همه شکل سردار نقدی بودند و به مردم حمله می کنند اصلا تعجب نکنید و همه شبیه سازی شده هستند!.
شاید هم سلاح هسته ای و ارتش کلون را برای امام زمان می خواهند!.
شاید هم من زیادی از جنگ ستارگان خوشم آمده و دیشب کم خوابیدم!!!
البته من یادم نمی آد این حکومت هیچگاه قصدی برای بهبود زندگی مردم داشته و اگر بهبودی بوده مثل همین موبایل نتیجه پیشرفت جهانی تکنولوژی بوده و حکومت هم به اندازه کافی برای هر تکنولوژی جدیدی مردم را چاپیده. یعنی اگر حکومت کاری برای ملت کرده یا دنبال سود مادی اون بوده و یا دنبال سود امنیتی. نمونه دیگر سود سرشار حکومت از ماشین پیکان بوده که به نظر من ضرر وارد شده از اون به کشور فقط برای مصرف نامناسب بنزین و یارانه های هدر رفته کمتر از جنگ نیست.
اگر می بینید سیستم تلفن بهتر می شه یا ماشین بهتری سوار می شید یا سیستم بیمارستانی پیشرفت کرده به خاطر محبت حکومت نیست بلکه در بازار جهانی اگر بخواهید هم نمی تونید سیستم قدیمی بخرید و باید به روز خرید کنید. آیا ایمنی جاده ای بهتر شده؟ ایمنی منازل بیشتر شده؟ آیا پیشرفت در سهولت امور اداری ما متناسب با پیشرفت تکنولوژی بوده؟
همه اینها موجب می شه وقتی حکومت بر روی موضوعی سرمایه گذاری کنه احساس مثبتی نداشته باشم.
نمی دانم تحقیقات ایران بر روی سلاحهای بیولوژیک چه قدر صحت داره و اگر کسی در این زمینه اطلاعات داره خوبه در کامنتها بنویسه.
گاهی بد نیست وقتی حکومت داره کلی پول روی موضوعی خرج می کنه ما هم احساس کنیم لابد خبری هستش.
البته حرفهای منو زیاد جدی نگیرید و مخصوصا در مورد شبیه سازی شوخی می کنم ولی زیاد هم شوخی نگیرید.

پی نوشت:
http://www.magiran.com/npview.asp?ID=1924050
http://www.radiofarda.com/content/o2_cloned_sheep/428828.html
http://clon.blogfa.com/post-64.aspx

Monday، January 04، 2010

اندر حکایت آنانکه حتی ساندیس هم نخوردند

شبی مردی شیطان را در خواب دید. بر دوش شیطان چندین ریسمان بود که بعضی کلفت و بعضی هم نازک بودند. از شیطان پرسید این ریسمانها برای چه کاری است؟ شیطان گفت وقتی بخواهم خلق الله را به دنبال خود بکشم از این ریسمانها استفاده می کنم. مرد پرسید این ریسمان کلفته برای کیست؟ شیطان گفت برای فلان مرد نیکوکار که عادل و منصف است. مرد دوباره پرسید این که متوسط است مال کیست؟ گفت این مال فلانی است که گاهی حق و ناحق می کند. مرد پرسید این ریسمان نازکه برای کیست؟ شیطان گفت برای فلانی که مال مردم خور است. این بار مرد پرسید پس ریسمان من کدام است؟ شیطان گفت عزیز دل برادر تو خودت داری با من میایی و نیازی به ریسمان نداری!!!.
حال حکایت این بسیجیان ساندیس نخورده هم همین است. آنها که ریسمانشان کلفت تر است بورس تحصیلی به همراه کمک هزینه در کشورهایی مثل همین قربانش بروم استرالیا می گیرند و می روند استرالیا و اروپا عشق و حال و تحصیل. ریسمان متوسط ها مرتب وام می گیرند و خانه اضافه می کنند تا برای دوست دخترشان محل خصوصی داشته باشند. ریسمان نخی ها هم ساندیس می خورند. شما برادر اگر ساندیس هم نخوردی لابد خیلی ارزان قیمت هستی و مشکل خودت است.

Saturday، January 02، 2010

تبلیغ حیواناتی به اسم منافقین خلق در رسانه های حکومت

هنوز روزهای اول انقلاب و نوجوانی که نشریات منافقین را عرضه می کرد به یاد دارم. آن روزها ما در بابلسر زندگی می کردیم. شهری که در روزهای انقلاب و با ابتکار رییس شهربانی وقت در عدم حمله و شلیک به تظاهر کنندگان دوران بدون حادثه ای را سپری کرد ولی بعد از انقلاب بابلسر داستانی دیگر داشت. کسانی که خود را میلیشیا و فالانژ می نامیدند و مرتب درگیریهای خیابانی درست می کردند.به یاد دارم در یکی از این درگیریهای خیابانی که برادرم هم شرکت داشت تعریف می کرد منافقین سپرهای چوبی شش گوشه درست کرده بودند و پشت آن سنگر گرفته بودند (طفلکی ها واقعا به سبک فالانژها که فکر کنم روش جنگی یونان بود می خواستند بجنگند). یا روزی که پدرم به خانه آمد و یکی از انگشتان دستش در رفته بود و معلوم شد چنان با مشت به صورت یکی از اینها زده که دست خودش هم چلاق شده, یا شبی که برادرم گفت لباسش رنگی شده و سالها بعد فهمیدیم از منافقین چاقو خورده.
هیچگاه ترورهای کوری که در بابلسر انجام می دادند و یا تهدیدهای آنها در کشتار مخالفان و البته سرکوب شدید آنها توسط سپاه را فراموش نمی کنم. بسیاری از آنها در همان ساختمان فعلی سپاه بابلسر تیرباران شدند و در محله همت آباد و نزدیک خانه ما یک خانواده از نوجوان 14 ساله تا پدر و مادر همه تیرباران شدند.
به واقع منافقین نقش مهمی در ملتهب کردن فضا در آن سالها داشتند و زمینه ساز سرکوب خشن تمام گروههای منتقد و افتادن انقلاب به دست گروههای انحصار طلب شدند.
این گروه همیشه نقش نوچه و مزدور را داشته چه قبل از انقلاب که معلوم نبود هزینه مالی این گروه از کجا تامین می شد (از من می پرسید شوروی) و توسط گروههای فلسطینی آموزش نظامی می دیدند و چه بعد از انقلاب که زمینه ساز خشونت و سرکوب توسط افراطی های طرفدار خمینی شدند و سپس تبدیل به مزدوران صدام گشتند.
روابط تهوع آور بین سازمانی این گروه که مرا به یاد فرقه دیوید کوروش می اندازد بسیار شرم آور و حیرت انگیز است. اجبار اعضای سازمان به جدایی از همسران و داستانهایی که بنده هم با تمام جسارت ترجیح می دهم خودتان تحقیق کنید و بخوانید و شرمم می آید این مزخرفات را اینجا بنویسم. فقط اگر بدانید رفتار این گروه با هوادارانش چگونه است صد رحمت به احمدی نژاد و خامنه ای خواهید فرستاد و احمدی نژاد مقابل مسعود رجوی انسانی بسیار متمدن به شمار می آید.
عقاید این گروه هم ملغمه مزخرفی از اسلام و مارکسیسم است. تصور کنید هر کدام از این ایدولوژی ها به تنهایی برای در آوردن پدر جامعه کفایت می کند و وای به روزی که از ترکیب این 2 استفاده شود. البته اخیرا شنیده ام می گویند اسلام دموکراتیک!!!.
این گروه ناتوان و مزدور هر گاه حکومت ایران جنایتی کرده که برای اینها جذاب بوده با گردن گرفتن آن سعی کرده اند خود را فعال نشان دهند مانند ترور قهرمان و دلاور دوران جنگ شهید صیاد شیرازی و یا لاجوردی جنایتکار.
امروز وقتی مریم رجوی عکس ندا را در دست می گیرد از ناراحتی می خواهم دیوانه شوم.
فکر نمی کنم در تاریخ 30 ساله انقلاب هیچ گروهی مثل همین منافقین به انحصار طلبان و کودتاچیان امروز خدمت کرده باشد و این فاحشه های سیاسی امروز هم با چسباندن خودشان به جنبش سبز در حال خوش خدمتی به کودتاچیان هستند. تنها نقش این گروه در این 30 سال به آشوب کشاندن فضا و زمینه سازی سرکوب آزادیخواهانی بوده که هیچ ربطی به این وحشی ها ندارد.
گروهی به اسم منافقین خلق دیگر وجود خارجی ندارد و چیزی نیست جز بیانه های مسخره ای که توسط فاحشه ای به نام مریم رجوی صادر می شود و قربانش بروم رسانه های حکومت هم با آب و تاب می شوند ارگان تبلیغی این فاحشه!.
در واقع ارتباط 2 طرفه ای بین این گروه (اگر اصلا گروهی باقی مانده باشد) و حکومت وجود دارد.
اینها بعضی ترورهای حکومت را به گردن می گیرند و با نخود هر آش شدن برای سرکوب آزادیخواهان بهانه فراهم می کنند و در مقابل حکومت هم نام این دلقک ها را برای استفاده های بعدی زنده نگه می دارد.
اگر روزی بشنوم اینها از جمهوری اسلامی حقوق هم می گیرند اصلا تعجب نخواهم کرد.
به همه دوستان توصیه می کنم داستانهای شبه پرونوگرافی جناب مریم و این که اول زن چه کسی بود و بعد زن چه کسی شد و مسعود چند بار ازدواج کرد و رفتار جنسی این سازمان را حتما مطالعه بفرمایند ( اسم گروه منافقین را باید می گذاشتند سازمان سکس و خشونت!).
اگر می خواهید بدانید اینها چه جتایتکارانی هستند از کردها و شیعیان عراقی سوال کنید.
اجازه دهید بعضی از باورهای خودم را در مورد این گروه برای شما بگویم:
1- من کشتارهای سال 67 را هر چند غیر انسانی و خلاف قانون می دانم ولی به شما اطمینان می دهم بعضی از همان ها که اعدام شدند اگر دستشان به ملت می رسید کشتارهای بدتری به راه می انداختند. البته این واقعیت باز هم کشتار منافقین را توجیه نمی کند و اکثریت کشته شدگان صرفا فریب خوردگانی بودند که اگر زنده می ماندند امروز به صورت مسعود و مریم تف می انداختند.
2- هر چند بنده حتی با اعدام خامنه ای هم مخالف هستم ولی برای اعدام مسعود و مریم گلوی خود راپاره خواهم کرد و جنازه آنان را هم پس از سوزاندن باید به فضا پرتاب کنند تا زمین آلوده نشود.
این قسمت را بعدا اضافه کردم:
من با اعدام همه مخالف هستم و فقط خواستم اوج تنفر خودم را ابراز کنم. به نظر من بهتر است خامنه ای و احمدی نژاد و مسعود و مریم و خلاصه همه این مزدوران و جنایتکاران را در یک بند بریزند و با نصب یک دوربین 24 ساعته زندان و گفتگوهای اینها را برای مردم نمایش بدهند. به نظرم سرگرمی بدی نیست!!!.

Friday، January 01، 2010

آنکس که راه می داند و بیراهه می رود

از وقتی شروع به نوشتن این وبلاگ کردم عمده وقت خودم را صرف کامنت نوشتن در وبلاگهای طرفداران کودتا کرده ام. علت اصلی آن این بود که خودم را وجدانا موظف به روشن کردن اذهان جوانانی می دیدم که با سینه زدن زیر علم کودتا می روند تا آینده خود را تباه کرده و در بهترین حالت عمری سر افکندگی و حسرت را به جان بخرند.
خود من از نسلی بودیم که زمانی با باورهای آرمانگرایانه و اسلامی مدتی زیر علم این دجال های مردم فریب سینه زدیم و مدتی طول کشید تا متوجه اشتباه خود شویم. من از حدود 10تا 17 سالگی عضو فعال بسیج بودم و در اواخر جنگ در جبهه جنوب جنگیده ام. عضویت در انجمن اسلامی, دوران دانشجویی در نیمه اول دهه هفتاد, خدمت سربازی در نیروی مقاومت بسیج (البته فقط 1 سال به دلیل سابقه جبهه), شاغل بودن در یکی از وزارتخانه های کلیدی و شرکت در چندین پروژه مهم, سفرهای خارجی متعدد و گاه طولانی در کشورهای دیگر مانند فرانسه, دبی, ازبکستان, استرالیا و غیره همه مرا مجاب می کرد که تجربیات خودم را در اختیار این نسل جدید که در بیراهه خطرناکی حرکت می کردند قرار دهم.
در واقع من ابتدا شروع به کامنت نویسی و بحث در وبلاگهای طرفداران کودتا کردم و سپس وبلاگ خودم را راه اندازی کردم.
من ابتدا گمان می کردم این گروه وبلاگ نویس هم مانند ما به دنبال علایق و اعتقادات شخصی خود هستند ولی پس از مدتی متوجه حقایق زیر شدم:
  1. این وبلاگ نویسان کاملا سازماندهی شده هستند و البته نحوه نوشتن به ابتکار خودشان واگذار شده, اما خطوط کلی یکسانی را دنبال می کنند.
  2. بسیاری از آنها بیش از 2 یا 3 وبلاگ را مدیریت می کنند.
  3. اطلاعات عمومی آنها به شدت ضعیف است و برای مثال کره شمالی را کشوری مستقل و پیشرفته! می دانند. یا خبر ندارند آقای چاوز مشروب خوار است و دوست دختر هم دارد!. تمام فعل و انفعالات دنیا هم زیر سر فراماسونهاست و انگار نه انگار مثلا تا همین 20 سال پیش قدرتهایی مثل شوروی هم بوده اند!.
  4. بخشی از وظیفه ردیابی و احیانا دستگیری مخالفان وظیفه این وبلاگ نویسان است که با بررسی آی پی های کامنت گذاران سعی در مکان یابی مخالفان دارند.
  5. به سادگی دروغ گفته و دست به فتوشاپ آنها هم خوب است. ساختن عکسهای جعلی که عموما به نحو شگفت آوری مسخره هستند و بعضی از آنها را هم در وبلاگم مثال زده بودم یکی از فعالیتهای آنان است.
  6. اطلاعات این گروه در مورد تاریخ انقلاب و جنگ ایران و عراق تقریبا صفر است. از نظر این گروه شلمچه و کربلای 5 فرقی ندارد یعنی هرچه در مورد شلمچه بگویید در مورد کربلای 5 گفته اید و متوجه نیستند جنگ در شلمچه حدود 2 سال تاریخ دارد. البته برادران فرق هویزه و شلمچه را هم نمی دانند!!!.
  7. به سختی می توان باور کرد بسیاری از آنها در سنین بالای 13 سال باشند (شاید هم 70 سال داشته باشند ولی عقل و شیوه نگارش آنها به زحمت به 13 سال می رسد).
  8. گروهی از آنها از دست پرورده های حسن عباسی این استاد سفسطه, دروغ و خیالبافی هستند که یادتان باشد وقتی با آنها بحث می کنید سر خودتان را از هر جسم سختی دور نگه دارید چون ممکن است ناگهان سر خودتان را به آن جسم سخت بکوبید و های های گریه کنید.
  9. بسیاری از آنها به نحو حیرت آوری از آمارها و اخبار داخل ایران بی اطلاع هستند و باید هزار دلیل و مدرک بیاورید تا آقایان لطف کنند و مثلا متوجه شوند آمار اعدام در ایران بالاترین تعداد به نسبت جمعیت در دنیا را دارد!.
  10. بعضی ها مرتب برای شما آیه ردیف می کنند ولی اطلاعات مذهبی آنها تاسف آور است.
  11. ملاکهای آنها بسیار ساده است. برای مثال دوست آمریکا هستی یا دشمن آمریکا؟
  12. ملاک درستی و غلط بودن هر چیز از تجاوز تا تقلب فقط تایید یا عدم تایید رهبر است و اساسا برای خیر و شر هیچ ملاکی جز نظر رهبر ندارند. برای مثال اگر رهبر دستور دهد مخالفان را با چرخ گوشت قطعه قطعه کنند اینها فکر می کنند کار خیلی خوب و لازمی است. اینها اگر خانمی طرفدار سبزها باشد و چادرش را قدری باد جابجا کند هوار هوار می کنند اما عکس مشتی فاحشه که عکس رهبر یا احمدی نژاد را در دست دارند را با افتخار در وبلاگشان می گذارند!.
  13. ریاضیات آنها افتضاح است و اصولا فرق بین اعداد صد, هزار و میلیون را نمی دانند.
  14. در هنگام مباحثه خودتان را برای نوش جان کردن طیف وسیعی از فحشهای سیاسی, رکیک, ناموسی و همچنین تهدید و ارعاب آماده کنید.
به این لیست می توان موارد دیگری را هم اضافه کرد اما اگر بخواهیم مطلب را خلاصه کنیم وظیفه این گروه این است ثابت کنند ماست سیاه است حالا دوست دارید بفهمید دوست هم ندارید می گردند آی پی شما را پیدا کنند تا با استعمال شیشه نوشابه عقلتان در صراط المستقیم قرار گیرد!.
بنده اعتراف می کنم دیگر از این کامنت گذاشتن ها خسته شده ام و راستش با بدجنسی تمام ترجیح می دهم اینها به سرنوشتی دچار شوند که سزاوار آن هستند. البته منکر نمی شوم اگر بخواهند راه دیگری هم بروند تبدیل می شوند به فریب خورده و نفوذی صهیونیسم و باید شیشه نوشابه نوش جان کنند و در واقع اینها بیشتر از ما اسیر هستند, اما خود کرده را تدبیر نیست و قبل از ورود به این جاده یک طرفه باید به عواقب آن فکر می کردند. بنابراین بر من ببخشید که از این به بعد فقط تصمیم دارم به وبلاگ خودم رسیدگی کنم و اگر وقتی هست صرف مطالعه وبلاگ دوستان کنم و بگذارم تا ببینند سزای خویش.
متاسفانه گاهی بی تجربگی و جهل عواقب سنگینی دارد و این طبیعت دنیای نامهربانی است که در آن زندگی می کنیم.

پی نوشت:
شاید فکر کنید در فاحشه خواندن خانمهای بد حجابی که عکس خامنه ای داشتند تند روی کردم ولی به دلایل زیر من حرفم را درست می دانم.
1- با توجه به مبارزه شدید احمدی نژاد و طرفدارانش با بدحجابی به صورت طبیعی اگر کسی بدحجاب باشد طرفدار احمدی نژاد نمی شود.
2-اگر کسی طرفدار احمدی نژاد باشد و از طرز فکر این طیف حمایت کند طبیعی است حجاب کامل داشته باشد و بدحجابی در واقع مخالفت علنی با ایده های این گروه است یعنی این دو با هم جمع نمی شوند. مثل اینکه بگوییم اسلام را قبول داریم ولی نماز را نه.
3- اگر طیف احمدی نژاد واقعا به حجاب اعتقاد داشتند طبیعی بود از این گروه بیزاری بجویند, همان گونه که از موسوی انتظار دارند از دگر اندیشان بیزاری بجوید و عدم بیزاری جستن موسوی را دلیل تایید عقاید گروههای دگر اندیش می دانند.
برای همین من معتقدم این خانمها کسانی هستند که تا دیروز به آقایان فقط خدمات شبانه می دادند ولی امروز به دلیل کمبود نفرات در راهپیمایی ها هم شرکت می کنند.
به عنوان یک سرگرمی مازوخیستی بد نیست سخنرانیهای حسن عباسی را دانلود کرده و گوش کنید ولی لطف کنید بعد از گوش دادن مرا لعنت نکنید و چند عدد قرص سردرد هم دم دست داشته باشید. باز هم توصیه می کنم مواظب باشید هنگام گوش دادن جسم سختی نزدیک شما نباشد یا کلاه ایمنی به سر کنید, خلاصه توصیه های ایمنی را جدی بگیرید!.

Monday، December 28، 2009

چرا برای حفظ حکومت نمی توان احکام اولیه را تعطیل کرد؟

مستقیم برویم سر اصل مطلب. فرض کنید عده ای بسیجی بخواهند این حکومت اسلامی که قربانش بروم و همواره از جانب فراماسونها, کابالا, یهودیها, آمریکاییها, صهیونیستهای مسیحی, صهیونیستهای یهودی, صهیونیستهای مسلمان, کره مریخ, سیاره پاندورا, زرگها, پروتوسها, ارکها, الفها, همجسگرایان, دگرجنس گرایان, چند جنس گرایان, بی جنس گرایان و غیره در معرض تهدید است را مثلا در مقابل همجنسگرایان حفظ کنند.
خوب برای مقابله با دشمن ابتدا باید دشمن را شناسایی کرد یعنی دشمن شناسی کرد و به ناچار این برادران باید یک نفوذی به گروه همجنسگرایان وارد کنند تا این دشمنان اسلام به طور کامل شناسایی و کالبد شکافی (منظور از کالبد شکافی همان شکافتن کالبد این دشمنان خدا است) شوند.
از آنجا که برای حفظ حکومت می شود از احکام اولیه هم گذشت یکی از بسیجیان داوطلبانه نقش مفعولی را به عهده گرفته و به گروه همجنسگرایان نفوذ می کند.
خلاصه بعد از مدتی و با لواط دادن مکرر و مجاهدت فراوان تمام همجنسگرایان شناسایی شده و به درک واصل می شوند. تا اینجای کار همه چیز به نظر درست می آید اما موردی که دوستان به آن توجه نکردند این است که گیرم همه همجنسگرایان را با این روش معدوم کردید با خود این بسیجی فداکار که حالا دیگر عادت به مفعول بودن کرده چه می کنید؟ او را هم معدوم می کنید یا ولش می کنید در جامعه تا او هم گروهی دیگر را به این عمل عادت دهد؟
منظور من از ذکر این مثال این است که گذشتن از قوانین اسلام شما را تبدیل به همان چیزی می کند که ادعای مبارزه با آن را دارید. شما با این روش مشروب خوار و همجنس باز را محو می کنید و خودتان طیف جدیدی از همجنس باز و مشروب خوار تربیت می کنید.
البته بنده که اصلا به اخلاقی بودن قوانین اسلام اعتقادی ندارم. ولی می ترسم همین خورده اخلاقی هم که ادعایش را می کنید را به باد دهید.

Sunday، December 27، 2009

آقایان طرفدار کودتا خودتان را سرکوب کردید نه مردم.

خطاب من به بسیجیان و نیروهای نظامی است که با مردم مقابله می کنند.
آقایان فکر کردید بعد از این که مردم را سرکوب کردید شما را می فرستند در اروپا زندگی کنید؟
نه خیر باید در همین ایران زندگی کنید و مثل بقیه مردم ببینید که:


-ثروت شما به دست همین سران کودتا در خارج از کشور سرمایه گذاری می شود.
-وقتی فرزند خود را به مدرسه می فرستید هر روز نگران معتاد شدن او باشید.
-نگران باشید مبادا همین بسیجی ها فرزند شما را به بهانه منکرات بدزدند و فردا جنازه اش را تحویل شما بدهند.
-ببینید هر روز زیر ساختهای کشور فرسوده ترمی شود و اقدامی هم برای جبران آن نمی شود.
-هر روز که به خیابان می روید صدها آیه و دعا برای خود بخوانید که مبادا تصادف کنید.
-وقتی کسی از خانواده شما بیمار شد یا تصادف کرد بیمار شما را در بیمارستان سلاخی کنند و پولش را هم بگیرند.
-سالها پول جمع کنید تا بدترین ماشینهای دنیا را بخرید و یک آپارتمان کوچک که بعد متوجه هزار ایراد آن بشوید.
-برای ساعتی هم جرات نکنید همسر خود را تنها به خیابان بفرستید و بیشتر از اوباش نگران بسیجی ها باشید.
-هر وقت سوار هواپیما شدید برای دیدن دوباره فرزند خود صدها نذر کنید.
-هر وقت کاری اداری داشتید شخصیت شما لجن مال شود.
-هر وقت شکایتی داشتید در نهایت بی خیال آن شوید و حواله به آن دنیا کنید.
...
اگر فکر کردید وقتی مردم را سرکوب کردید دنیا برای شما گلستان می شود کور خوانده اید.
باید در همین ایران و میان همین مردم خشمگین زندگی کنید. شما نیروی نظامی خارجی نیستید که حداکثر دمتان را بگذارید روی کولتان و بروید کشور خودتان, شما ایرانی هستید و باید همین جا و در همین خرابه ای که درست کرده اید زندگی کنید. البته اربابان شما ونزوئلا را دارند که بروند ولی شما بدبخت ها باید در همین ایران باشید.
وقتی خانه خود را به کثافت بکشید باید در کثافت زندگی کنید اینجا دیگر خانه همسایه نیست که از آن فرار کنید.
بزرگترین مجازات شما همین پیروزی شما در سرکوب مردم است و کشور خرابه ای که باید در آن زندگی کنید تا آینده خود و فرزندانتان را تباه کنید.